معنی کریزی
5 بازدید
[ کُ ] (ص نسبی) مردم پیر منحنی را گویند که در قوای او هم قصوری بهم رسیده و خرف شده باشد. || شاهین و بازی را نیز گویند که در صحرا بسر خود تولک کرده باشد، یعنی پرریخته باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کریزکرده. تولک کرده. پرریخته. در حال تولک. (یادداشت مؤلف): به باز کریزی بمانم همی اگر کبک بگریزد از من رواست .رودکی. || چیزی هم هست که بخورد پرندگان شکاری دهند تا زود تولک کنند. (برهان) (آنندراج). رجوع به کریز و کریج شود.[ کُ رَ ] (ص نسبی) منسوب است به کریز که بطنی است از عبدشمس. (الانساب سمعانی).[ کُ رَ ] (اِخ) ابراهیم بن محمدبن عبداللََّه القرشی العبشی. قاضی و فقیه بود از اهل بغداد و در ۲۱۳ هـ . ق. قضاء مصر یافت و در ۳۱۷ هـ . ق. در حلب درگذشت. (از الاعلام زرکلی ج ۱ ص ۲۲).
کلمات همقافیه با «کریزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر