معنی کرکر
6 بازدید
[ کَ کَ / کِ کِ ] (اِ) درخت کاج را نیز گویند و به عربی صنوبر خوانند. (برهان). نوعی از کاج که آن را قمل قریش گویند. (فرهنگ فارسی معین). صنوبر صغار است که آن را قمل قریش نامند. (فهرست مخزن الادویه).[ کَ کَ ] (ص، اِ) گرگر. (آنندراج) (از انجمن آرا) (فرهنگ فارسی معین). یکی از نامهای خدای تعالی است جل جلاله. (برهان). نامی از نامهای خدای تعالی. (یادداشت مؤلف). نام خدای تعالی است. (انجمن آرا) (آنندراج). به لفظ پهلوی نام باری تعالی است. کامگر. (صحاح الفرس). نمی دانم معنی کرکر چیست، ولی از استعمال دقیقی پیداست که از اسماء صفات است نه ذات. گمان می کنم که کاف اول تازی و دومی پارسی باشد از «کر» بمعنی توان و قدرت و گر بمعنی مالک و دارا و معنی مجموع قدیر و قادر و توانا باشد. (یادداشت مؤلف). این کلمه در نسخهٔ وفائی به معنی کامکار آمده و در ادات الفضلاء به هر دو کاف فارسی آمده و گفته است که به معنی صانع الصناعت است. (از یادداشتهای مؤلف). صورت مصحف گرگر و گروگر است. (حاشیهٔ برهان): چو بیچاره گشتند و فریاد جستند بر ایشان ببخشود یزدان کرکر.دقیقی. برآمد ز کوه آنگه آرام و جنبش بدو داد در دهر یزدان کرکر.ناصرخسرو. بی رنج به کام دل رسیده از یاری بخت و عون کرکر.مسعودسعد. || بمعنی کامکار هم آمده است که پادشاه صاحب اقبال باشد. (برهان).[ کَ کَ ] (ع اِ) غلاف نرهٔ شتر و گاو. (منتهی الارب). غلاف نرهٔ شتر و تکه و گاو. (ناظم الاطباء).[ کَ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان کولیوند بخش سلسلهٔ شهرستان خرم آباد. تپه ماهور و سردسیر است و ۱۲۰ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ کَ کَ ] (اِخ) شهری نزدیک بیلقان بناکردهٔ انوشیروان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از معجم البلدان). || ناحیه ای است از بغداد و قفص در آنجاست. (از معجم البلدان).[ ] (اِخ) قصبه ای به آذربایجان. حاصلش غله و پنبه و انگور و میوه باشد و در حدود آن ضیاءالملک نخجوانی پلی بر رود ارس ساخته و از جمله کبار ابنیهٔ خیر است. (نزهةالقلوب چ دبیرسیاقی ص ۱۰۲).[ کُ کُ ] (اِ) نوعی پارچهٔ ضخیم و گرانبها. (یادداشت مؤلف). نوعی پارچهٔ نخی یا ابریشمی که بدان پرده و رویهٔ مبل سازند. (فرهنگ فارسی معین).[ کِ کِ ] (اِ) نوعی از باقلا باشد و معرب آن جرجر است و به این معنی با گاف فارسی هم هست. (برهان). نوعی از باقلا. (ناظم الاطباء). کرکره. باقلا. (فرهنگ فارسی معین). اسم باقلی است. (فهرست مخزن الادویه).[ کِ کِ ] (اِ صوت) بانگ آسیا. نام آواز آسیای دستی. (یادداشت مؤلف). || بانگ نوعی خندیدن که از قهقهه آهسته تر باشد. حکایت صوت قسمی خندیدن. (یادداشت مؤلف). خنده نه به اعتدال و ممتد. || آواز گرفتن پوست بعضی حبوبات با سودن آجرپاره ای بدان. (یادداشت مؤلف). || نامِ آوازِ کشانیدنِ کفش پاره در پای بر زمین. (یادداشت مؤلف). || کشیدن چیزی بر زمین که برداشتن او را کشنده نتواند. (یادداشت مؤلف). - امثال: کرکرش هم حساب است. (یادداشت مؤلف).
کلمات همقافیه با «کرکر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کر» برای سرودن شعر