معنی کرمکی
3 بازدید
[ کِ مَ ] (ص نسبی) مبتلا به کرمک. مبتلا به بیماری کرمک. آنکه به مرض کرمک دچار است. (یادداشت مؤلف). || زن یا پسر بد. زنی که به عمل ناشایست راغب است. بدعمل زن. در تداول لوطیان، آنکه مایل به تباهکاری دیگران با خود باشد. (یادداشت مؤلف). || اطواری. || شهوی. || کسی که دیگران را بوسیله ای آزار کند. موذی. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «کرمکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر