معنی کردار
14 بازدید
[ کِ ] (اِمص، اِ) کرده. شغل و عمل و کار. (برهان). فعل. (آنندراج) (یادداشت مؤلف). کوشش پیوسته در کار. هر عملی که انسان همیشه بدان مشغول باشد. کسب. صنعت. پیشه. اشتغال. اهتمام. (ناظم الاطباء). || به فعل آوردنیها باشد از نیک و بد. (برهان). فعل خوب و یا بد. (ناظم الاطباء). رفتار. عمل : کردار اهل صومعه ام کرد می پرست این دود بین که نامهٔ من شد سیاه از او. حافظ. - بدکردار؛ بدعمل. بدخواه. (ناظم الاطباء). || رفتار و کار خوب. (از آنندراج). || کار نیک. خوی نیک. اخلاق خوش : کردار بود جاه گر نام بزرگان کردار چنین باشد و او عاشق کردار. فرخی (از آنندراج). رجوع به کردار کردن شود. || طرز. روش. قاعده. (برهان). || هیئت. صورت. شکل. (فرهنگ فارسی معین). - برکردارِ؛ به شکل. به صورت. به هیأت. (از فرهنگ فارسی معین): چون زنی نشسته بر تختی برکردارِ منبر. (التفهیم ص ۹۲). - به کردار؛ مانند. همچون. (فرهنگ فارسی معین): یکی نامهٔ نغزپیکر نوشت به نغزی به کردار باغ بهشت. نظامی (از فرهنگ فارسی معین).[ کِ ] (معرب، اِ) مثل بنا و اشجار و جای انباشته به خاکی که کسی از ملک شخص خود نقل کرده باشد، و از آنجمله است قول فقها که گویند یجوز بیع الکردار و لا شفعة فیه لانه مما ینقل. و این کلمه فارسی است. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «کردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر