معنی کران

معنی کران

5 بازدید
[ کِ ] (ع ص، اِ) جِ کَرینة. بمعنی زنان سرودگوی. (از آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
[ کِ ] (ع اِ) در عربی نام سازی که آن را بربط نیز گویند. (غیاث اللغات). رباب. یا چنگ. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). بربط. بربت. مزمر. عود. (السامی فی الاسامی). || (اِخ) موضعی است به بادیه. (منتهی الارب).
[ کَ رْ را ] (اِخ) کوهی است به ناحیهٔ پنجهیر از نواحی بلخ که در آن معدن لاجورد است. (از کتاب الجماهیر ص ۱۹۵).
[ ] (اِخ) ناحیه ای است میان کابل و بدخشان که در آن معادن خارصینی است. (از الجماهر ص ۲۶۱).
[ کَ ] (اِ) کنار باشد که در مقابل میان است. (برهان). کناره. (آنندراج) (ناظم الاطباء). طرف. لب. لبه. حاشیه. جانب. (ناظم الاطباء). سیف البحر. (معجم البلدان ذیل کلمهٔ ماه دینار). مقابل میان : حیره شهرکی است بر کران بادیه. (حدود العالم). قادسیه شهرکی است بر کران بادیه. (حدود العالم). بجونه، دهی است آبادان بر کران بیابان. (حدود العالم). جزیرهٔ بنی رعنی شهری است که آب دریا از سه کران وی برآید. (حدود العالم). که تا در جهان تخم ساسانیان پدید آید اندر کران و میان از ایشان نرفته ست جز بدتری به گرد جهان جستن و داوری.فردوسی. درفش مرا دید بر یک کران به زین اندر افکند گرز گران.فردوسی. به لشکر نگه کرد سلم از کران سرش گشت زآن کار لشکر گران.فردوسی. نیا را بدید از کران شاه نو برانگیخت آن بارهٔ تندرو.فردوسی. همه زرّکانی و سیم سپید ز سر تا به بن وز میان تا کران.فرخی. بخندد همی بر کرانهای راه به فصل زمستان گل کامکار.فرخی. ز لاله های مخالف میانش چون فرخار ز سروهای نونده کرانش چون کشمر. فرخی. ز پاشیدن آتش از هر کران همی ریخت گفتی ز چرخ اختران. اسدی (گرشاسب نامه). من درساعت... امیر را بیافتم در کران شهر به در باغی فرودآمده. (تاریخ بیهقی). امیر بر کران شهر که خیمه زده بودند فرودآمد. (تاریخ بیهقی). ای طلبیده جهان مرا مطلب هیچ گم شده انگار از میان و کرانم.ناصرخسرو. ابری چون گرد رزم هایل و تیره برقی درخشنده از کرانش چو خنجر. مسعودسعد. صفی که ز یک کران به حیلت نتوان دیدن کران دیگر تنها شکنی چو حمله کردی بی زحمت همعنان دیگر.سوزنی. تو گر با من نیی بی تو نیم من عجب هم بر کران هم در میانی.انوری. هرکه او بر کران نشست آرد با وی انصاف در میان ننهند.مجیر بیلقانی. عاقل چو خلاف اندر میان آید بجهد و چو صلح بیند لنگر بنهد که آنجا سلامت بر کران است و اینجا حلاوت در میان. (گلستان). - از کران تا کران؛ از انتهایی به انتهایی. (یادداشت مؤلف). از سویی به سوی دیگر: ز کشته به هر سو فکنده سران زمین کوه گشت از کران تا کران.فردوسی. بسالی همه دشت نیزه وران نیارند خورد از کران تا کران.فردوسی. همه خانه بد از کران تا کران پر از مشک و دینار و پر زعفران.فردوسی. تابوت و پنبه و کفن آرند و مرده شوی اوراد ذاکران ز کران تا کران شود.سعدی. - بر کران بودن؛ دور بودن. خارج بودن. بری بودن. در میانه نبودن : ز عقل و عافیت آن روز بر کران بودم که روزگار حدیث تو در میان انداخت. سعدی. - کران به کران؛ کران تا کران : هما چو بر سر کس سایه افکند چه عجب اگر جهان همه او را شود کران به کران. فرخی. و رجوع به ترکیب کران تا کران شود. - کران تا به کران؛ سرتاسر. از یک سو تا به سوی دیگر: میر یوسف عضد دولت و خورشید ملوک که جهان منظر اویست کران تا به کران. فرخی. گفتم چه مایه داد بدو مملکت خدای گفتا ازین کران جهان تا بدان کران.فرخی. تو چو من یابی بسیار و نیابم چو تو من گر جهان جمله بگردم ز کران تا به کران. فرخی. - کران تا کران؛ از یک سوی عالم تا سوی دیگر. از مشرق تا مغرب. (فرهنگ فارسی معین). کران به کران. از سویی تا سوی دیگر. (از یادداشت مؤلف). سرتاسر: هر کجا آرامگاه مردمان بود به چهار سوی جهان از کران تا کران. این زمین را ببخشیدند و به هفت بهر کردند. (مقدمهٔ شاهنامهٔ ابومنصوری). به یزدان که بسیار دیدم جهان هم ایران و توران کران تا کران.فردوسی. بزرگ جهانی کران تا کران سرافراز بر تاجور مهتران.فردوسی. هوا از درفشان درفش سران چو باغ بهار از کران تا کران. اسدی (گرشاسبنامه). - || سرتاسر. کلاً. از سیر تا پیاز. بتمامه : یکی شد بر شاه مازندران بگفت آنچه دید از کران تا کران.فردوسی. || انتها که در مقابل ابتداست. (برهان). پایان. (ناظم الاطباء): چو زو برگذشتی نماندت جای کران جهان خواندش رهنمای.فردوسی. ازین در سخن چند رانم همی همانا کرانش ندانم همی.فردوسی. چون ناز کنی ناز ترا نیست قیاسی چون خشم کنی خشم ترا نیست کرانی. فرخی. شاید که نیست نعمت و جاه ترا کران زیرا که نیست همت و فضل ترا کنار. فرخی. زآن درازی راه با دل گفتمی هر ساعتی کاین بیابان را مگر پیدا نخواهد بد کران. فرخی. آن کس رها شود ز تو کز بیم تیغ تو زنده بود بسر نبرد روز با کران.فرخی. به دولت اندر ملک ترا مباد کران به شادی اندر عمر ترا مباد حساب. مسعودسعد. در گیتی ای شگفت کران داشت هرچه داشت چون بنگرم عجایب گیتی کران نداشت. مسعودسعد. داد و دهشت کران ندارد گر بیش کنی زیان ندارد.نظامی. گر تو نگیریم دست کار من از دست شد زآنکه ندارد کران وادی هجران من.عطار. سرمنزل فراغت نتوان ز دست دادن ای ساروان فروکش کاین ره کران ندارد. حافظ. - بر کران بودن؛ دور بودن. جدا بودن : زین پیش میش اندر جهان از گرگ بودی بر کران اکنون ز عدلت هر دوان یک چشمه سازند آبخور. ابن یمین. - بر کران رسیدن؛ به آخر آمدن. (یادداشت مؤلف): گویند مهدی آید صاحبقران برون چون مدت زمانه خوهد بر کران رسید. سوزنی. - بر کران شدن؛ دور شدن. جدا شدن : از همه عالم شده ام بر کران بسته بسودای تو جان بر میان.خاقانی. - به کران بردن؛ بسر بردن. (فرهنگ فارسی معین). به پایان بردن : ور تو خدمت نکنی بر دل من رنج منه تا بی اندوه برم خدمت خواجه به کران. فرخی. این زن عدت به کران برد. (کشف الاسرار ج ۱ ص ۶۱۶). - بی کران؛ بی انتها. بی پایان. بی اندازه. بی نهایت. (ناظم الاطباء). بی حساب. بی شمار. بسیار: چو انبوه شد لشکر بی کران عدد خواست از نام نام آوران.نظامی. ور او را کان زر بی کران است مرا نیکو سخن زر است و دل کان. ناصرخسرو. چو لشکر بود اندک و کار تخت به از بی کران لشکر و کار سخت.اسدی. دانستم که مهابت من در دل ایشان بی کران است. (گلستان سعدی چ یوسفی ص ۶۵). مال بی کران داری و ما را مهمی است. (گلستان سعدی). - عمر به کران کردن؛ در عزلت بسر بردن و به پایان بردن آن. انزوا طلبیدن : عمری به کران کنم که اهلی زین کوچهٔ باستان نبینم.خاقانی. رجوع به کران بردن شود. - کران طلبیدن؛ کرانه و گوشه گرفتن و دوری گزیدن را نیز گفته اند. (برهان). عزلت گرفتن. خلوت و تنهایی گزیدن. (از ناظم الاطباء): خاقانیا ز خدمت شاهان کران طلب تا از میان موج سیاست برون شوی. خاقانی. || حد. (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین). سرحد. (ناظم الاطباء). مرز: بلغار کرانی ز جهان است و مر او راست از بارهٔ قنوج چنین تا در بلغار.فرخی. || ساحل. (ناظم الاطباء) (یادداشت مؤلف): خنان؛ ناحیتی است بر کران رود کر. (حدود العالم). رقه و رایقه دو شهر است... بر کران فرات نهاده. (حدود العالم). بلد شهری است بر کران دجله نهاده. (حدود العالم). اولاس آخرین شهری است از اسلام که بر کران دریای روم است. (حدود العالم). چو پیران بیامد به نزدیک رود [ گلزریون ] سپه بد پراکنده چون تار و پود بدیگر کران خفته بد گیو و شاه نشسته فرنگیس بر دیدگاه.فردوسی. بجز دریا نخواندی کس کف دریا مثالش را اگر نز بهر آن بودی که دریا را کران باشد. فرخی. نسبتی دارد دریا ز دل او گرچه این کران دارد و آن را نتوان یافت کران. فرخی. چون به کران جیحون رسیدیم امیر فرودآمد. (تاریخ بیهقی). و بسیار پیادگان آمده با سرهنگان بخدمت و بر آن جانب آب بر کران جیحون ایستاده. (تاریخ بیهقی). دریا کرانه دارد و دریای فضل تو ننموده هیچوقت کسی را کران خویش. ادیب صابر (از آنندراج). مدح تو دریای ناپدید کران است زورق دریای ناپدید کرانم.سوزنی. دریاست آستانش کز اشک دادخواهان بر هر کران دریا مرجان تازه بینی.خاقانی. گر در دم نهنگ درآیی نفس مزن ور در گو محیط درافتی کران مخواه. خاقانی. گفتم از ورطهٔ عشقت به صبوری بدرآیم بازمی بینم دریا نه پدید است کرانش.سعدی. کشتی هرکه درین لجهٔ خونخوار فتاد نشنیدیم که دیگر به کران می آید.سعدی. || سرزمین. (ناظم الاطباء). || افق. (نصاب الصبیان).
[ کَ رْ را ] (اِخ) نام محله ای در اصفهان. (ناظم الاطباء). در جغرافیای تاریخی لسترنج آمده است: در جای شهر اصفهان قبلاً چهار قریه قرار داشته که اسامی آنها بعداً روی چهار محلهٔ شهر باقی مانده و آنها عبارت بودند از کران و کوشک و جوباره و دردشت. (جغرافیای تاریخی لسترنج ص ۲۲۱). رجوع به همین کتاب و تاریخ گزیده ص ۴۴۹ شود.
[ کَ رْ را ] (اِخ) نام ولایتی نزدیک تبت. (ناظم الاطباء). این شهر مجاور سقینه و خان میان جیحون و تبت کوچک بوده است. (جغرافیای تاریخی لسترنج ص ۴۶۶). رجوع به همین کتاب شود. || نام قلعه ای است در مغرب. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب).
[ کَ رْ را ] (اِخ) دهی است از دهستان به به جیک بخش سیه چشمهٔ شهرستان ماکو. کوهستانی، سردسیر و سکنهٔ آن ۲۵۰ تن است. محصولش غلات، شغل اهالی زراعت، گله داری و صنایع دستی جاجیم بافی است. این دِه از دو قسمت کران بالا و کران پایین تشکیل شده که سه کیلومتر از هم فاصله دارند و سکنهٔ کران پائین ۵۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ کَ ] (اِخ) دهی است از دهستان باوی بخش مرکزی شهرستان اهواز. دشت، گرمسیر و سکنهٔ آن ۱۰۰ تن است. آب آن از چاه و محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).
[ کَ رْ را ] (اِخ) دهی است از دهستان ماروسک بخش سرولایت شهرستان نیشابور. کوهستانی، معتدل و سکنهٔ آن ۱۵۲ تن است. آب آن از قنات و محصولش غلات و شغل اهالی زراعت است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹). - ماه کران؛ همان است که مختصر کنند و مکران گویند. (از معجم البلدان ذیل کلمهٔ ماه دینار). رجوع به مکران شود.
[ کَ ] (اِخ) یکی از دهستانهای بخش مرکزی شهرستان نوشهر است. این دهستان در جنوب و باختر نوشهر واقع شده و از ۱۵ ده تشکیل یافته است. سکنهٔ آن در حدود ۲۵۰۰ تن است. ده های مهم آن عبارتند از: کرکرودسر، کشک سرا، هلیستان و سنگ تجن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۳).
[ کُ ] (اِ) اسبی را گویند که رنگ او مابین زرد و بور باشد و به این معنی به حذف الف هم آمده است. گویند ترکی است. (برهان). کرند. کُرَن. (ناظم الاطباء). رجوع به کرن و کرند شود.
[ کُ ] (اِخ) شهری است نزدیک دارابجرد یا نزدیک سیران. (منتهی الارب). شهرکی است [ به ناحیت پارس ] از حدود سیراف، آبادان با مردم بسیار. (از حدود العالم چ ستوده ص ۱۴۱). حمداللََّه مستوفی در نزهةالقلوب آورده است: کران و ایراهستان در بیابانی است گرمسیر بغایت چنانکه تابستان آنجا جز معدودی نباشند و آب روان و کاریز ندارد و غلهٔ آنجا همه دیمی بود و از میوه جز خرما ندارند و مردم غریب جز سه ماه سر مادر آنجا نتوانند بود. (از نزهةالقلوب چ دبیرسیاقی ص ۱۴۲). رجوع به نزهةالقلوب و فارسنامهٔ ابن البلخی چ اروپا صص ۱۴۰-۱۴۱ شود.

کلمات هم‌قافیه با «کران»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید