معنی کرامی
5 بازدید
[ کِ ] (ص) شریفتر. پاک نژادتر. محترم. باعزت. بااحترام. || گران. باقیمت. گرانمایه. (ناظم الاطباء) (از اشتینگاس).[ کَ / کَ رْ را ] (ص نسبی) انتسابی است به ابوعبداللََّه محمدبن کرام نیشابوری. (الانساب سمعانی). منسوب به فرقهٔ کرامیه. (یادداشت مؤلف): دیگر گروه متکلمانند از معتزله و کرامی... (جامع الحکمتین ص ۳۳). باب ورا کرامی خوانی و ننگری تا زین سخن که گفتی باشد برون شوی. سوزنی. رجوع به کرامیه و کرامیان شود.[ ] (اِخ) پسر خورشید که به خدمت حسام الدین سوهلی حاکم لر کوچک رفت و مرتبهٔ بلند یافت. رجوع به تاریخ گزیده ص ۵۸۴ شود.
کلمات همقافیه با «کرامی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «می» برای سرودن شعر