معنی کدر
6 بازدید
[ کَ ] (ع مص) ریختن آب را. (آنندراج) (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کَ / کُ ] (اِخ) موضعی است نزدیک مدینه. (از منتهی الارب). و میان آن و مدینه ۸ برید (۹۶ میل) است . (از معجم البلدان).[ کُ ] (ع ص، اِ) جِ اَکدَر. (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به اکدر شود.[ کَ دَ ] (ع مص) کَدارَة. کدور. کُدرَة. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). تیره شدن. (آنندراج) (از منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). نقیض صفا. (از اقرب الموارد). تیره گشتن و زایل شدن صفای چیزی. (از ناظم الاطباء). و منه خذ ما صفا و دع ماکدر. (منتهی الارب). و گفته اند کدرة در لون و کدورة در ماء و عین و کَدَر در همهٔ موارد به کار رود. (اقرب الموارد). رجوع به کدارة و کدور و کدورة و کُدرة شود.[ کَ دَ ] (ع اِمص) تیرگی هر چه باشد. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کَ دَ ] (ع اِ) جِ کَدَرَة. (از اقرب الموارد) (منتهی الارب). رجوع به کدرة شود.[ کَ دَ ] (اِ) رستنی باشد بسیار خوشبوی و آن را کادی گویند. شراب آن حصبه و جدری را نافع است تا به حدی که کسی را که آبله بیرون می آید قدری شراب کادی بیاشامد اگر عدد آن پنج باشد به شش نرسد. (برهان) (آنندراج). و آن را به هندی کیورا گویند که گلی است تندبو برگش دندانه های تیز دارد چون اره و در دکن و گوالیار بسیار می باشد. (آنندراج): و اگر آب گذر نکند و حرارت همی فروزد به شربتهای دیگر چون شراب کدر و قرص کافور بازگردد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). بأس تو شهابی است که در کام شیاطین با حرقتش آتش چو شراب کدر آید.انوری. بهر دفع تبش آبله را مصلحت است از طبیبان که شراب کدر آمیخته اند.خاقانی. از برون آبله را چاره شراب کدرست چون درون آبله دارید کدر باز دهید. خاقانی.[ کُ دُ / کُ دُرر ] (ع ص) خر درشت ستبر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).[ کُ دُرر ] (ع ص) جوان فربه گرداندام سخت و توانا استوارخلقت. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جوان گرداندام و سخت. (اقرب الموارد).[ کَ دِ ] (اِخ) دهی است از دهستان بالا گریوه بخش ملاوی شهرستان خرم آباد. کوهستانی و سردسیر. سکنه ۱۵۰ تن. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۶).[ کَ دِ ] (ع ص) تیره. (منتهی الارب) (دهار) (آنندراج). تیره گون. (اقرب الموارد): نام و القاب ملک با لقب و نام ملوک لعل با سنگ و صفا با کدر آمیخته اند. خاقانی. آن به گهر هم کدر و هم صفی هم محک و هم زر و هم صیرفی.نظامی. لباس سوسن خیلی ساده زرد کدر برنگ موهایش بود. (سایه روشن صادق هدایت ص ۱۳). || گرفته. آزرده. دلگیر. آشفته. ملول. پریشان. مشوش. (ناظم الاطباء). || تار. تاریک. ظلمانی. (ناظم الاطباء). تیره. (یادداشت مؤلف). || ناصاف. (ناظم الاطباء). دردآلود. (یادداشت مؤلف): بت درون کوزه چون آب کدر نفس شومت چشمهٔ آن ای مصر.مولوی.[ کَ دِ ] (اِخ) نام قصبهٔ پاراب است. (حدود العالم چ ستوده ص ۱۱۷). و رجوع به پاراب شود.[ کَ دُ ] (اِ) نامی که در طوالش به زیرفون دهند. (یادداشت مؤلف). رجوع به زیرفون شود.
کلمات همقافیه با «کدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر