معنی کخ

معنی کخ

5 بازدید
[ کَ ] (اِخ) نام شهری است. (برهان) (از ناظم الاطباء).
[ کِ ] (ص) تلخ و بی مزه باشد. (برهان). مزه تلخ. (غیاث اللغات).
[ کُ ] (اِ) کرم را گویند چه هرگاه گویند که به فلانه چیز کخ افتاده است مراد آن باشد که کرم افتاده است. (برهان). کرم که در میوه و غیره می افتد. (غیاث اللغات). در لهجهٔ خراسانیان کرم باشد که در سیب و دیگر میوه ها افتد. - در چیزی کخ افتادن؛ کرم افتادن در آن چیز و کرم زدن آن. (ناظم الاطباء). - کخ لوجویی (در تداول خراسانیان) (MMM کخ لب جویی)؛ کرم خاکی. (فرهنگ فارسی معین). || (در تداول مردم خراسان) نام عام اکثر بندپائیان خصوصاً ردهٔ حشرات و عنکبوتیان و هزارپائیان و کرمهاست. (از فرهنگ فارسی معین).
[ کُ ] (اِ) گیاهی باشد که از درون آب روید و از آن حصیر بافند و در خراسان انگور و خربزه بدان آویزند. (برهان). گیاهی که از میان آب بروید و از آن حصیر ببافند و آن را دخ و دوخ و لخ و لوخ نیز گویند و چون از گیاه صورت زشتی بجهت ترسانیدن اطفال سازند آن را نیز کخ نامند. (فرهنگ جهانگیری). گیاهی که بدان بوریا بافند. (غیاث اللغات): نمانم جز عروسی را در این سنگ که از کخ کرده باشندم به نیرنگ.نظامی. رجوع به کخ در مادهٔ بعد شود.
[ کُ / کَ / کِ ] (اِ) صورتی باشد زشت که کودکان را بدان ترسانند. (فرهنگ اسدی). هر صورت مهیب و زشتی باشد که بسازند و اطفال را بدان ترسانند. (برهان) (آنندراج). صورت زشت باشد که طفلان را بدان ترسانند. (صحاح الفرس) (غیاث اللغات). صورت زشتی که بجهت ترسانیدن اطفال از گیاه کخ سازند. (فرهنگ جهانگیری). شکل و پیکر زشت و مهیبی که سازند و اطفال را بدان ترسانند و هر چیزی که مشابه و مانند آن باشد. (از ناظم الاطباء). لولو. بُخ. یک سر و دو گوش. فازوع. (یادداشت مؤلف). بَیقور. فازوعه. (السامی فی الاسامی): آیم و چون کخ به گوشه ای بنشینم پوست به یک ره برون کنم ز ستغفار. فرخی. ایمن بود از چشم بد آنکس که ز زشتی در چشم کسان چون رخ شطرنج بود رخ زان ایمنی از دیدن هر کس که بگویند اندرمثل عامه که گچ را نپزد کخ.سنائی. - امثال: کخ کخ را نمی برد؛ لولو، لولو را نمی برد. (از فرهنگ فارسی معین). || بمعنی صورت زیبا که از چوب و غیره ترتیب دهند و لباس رنگین پوشانند. (غیاث اللغات): عروس کخ شبستانرا نشاید ترنج از موم بستانرا نشاید. نظامی (از آنندراج).
[ کِ ] (اِ) لفظی است که بجهت نفرت فرمودن اطفال از چیزی که نخواهند به ایشان بدهند یا خواهند از ایشان پس بگیرند گویند. (برهان). در آذربایجان چون خواهند اطفال را از طعامی مضر منع کنند گویند کِخ است. (صحاح الفرس). گاهی این لفظ را بجهت نفرت طفلان از خوردن چیزی که مناسب نیست و خواهند از او پس گیرند گویند و دیده ام در فرهنگ که گفته اند حضرت ختمی مآب وقتی به این لفظ پارسی تکلم فرموده اند زیرا که خرمای صدقه حاضر شده بود و حسنین یکی از آنها را در دهان مبارک گذاشته «و ادخل رسول اللََّه اصبعه فی فیه و قال کخ کخ فخرج التمرة من فیه» واللََّه اعلم و راوی این حدیث فقیه ابواللیث سمرقندی آن را در کتاب بستان در باب من تکلم بالفارسیه آورده است. (آنندراج). یَع، کلمه ای است که بدان زجر کنند تا از گرفتن چیزی بازماند مثل کخ در عجم. (منتهی الارب). رجوع به کِخکِخ شود.
[ کَ خ خ ] (ع مص) خرخر کردن در خواب. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کخیخ. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به کخیخ شود.
[ کُ ] (اِخ) رُبِرت کخ (۱۸۴۳ -۱۹۱۰ م.) پزشک و میکرب شناس شهیر آلمانی است. کشف باسیل بیماری سل از افتخارات اوست.

کلمات هم‌قافیه با «کخ»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «کخ» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید