معنی کتمان
8 بازدید
[ کِ ] (ع مص) پنهان شدن. (فرهنگ فارسی معین). || پنهان داشتن. (از منتهی الارب). پنهان کردن. (آنندراج). پوشیدن و پنهان کردن چیزی. (ترجمان القرآن جرجانی ص ۸۱). پوشیدن راز. (دهار) (تاج المصادر بیهقی). پوشیدن گواهی و جز آن. (غیاث اللغات). پوشیدگی. نگاهداری. نهان داشت. (ناظم الاطباء): و هر راز که ثالثی در آن محرم نشود هر آینه از اشاعه مصون ماند و باز آنکه به گوش سیمی رسید بی شبهت در افواه افتد و بیش امکان کتمان آن صورت نبندد. (کلیله و دمنه). و عقل مرد را به هشت خصلت بتوان شناخت... پنجم مبالغت در کتمان راز خویش و از آن دیگران. (کلیله و دمنه). پردهٔ کتمان در سر صورت واقعه می کشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۲۹۸). جنون سرشار و حسن از پرده بیرون تاز از شوخی چسان دارند جز رسوا شدن کتمان یکدیگر. درویش واله هروی (از آنندراج). - کتمان سر؛ نگهداری راز. (ناظم الاطباء). پوشیده داشتن راز: برزویه گفت قویتر رکنی بناء مودت دوستان را کتمان اسرار دوستان است. (کلیله و دمنه). ابوعلی گفت چون نبض و تفسره بدیدم مرا یقین گشت که علت عشق است و از کتمان سر حال بدینجا رسیده است. (چهارمقاله از فرهنگ فارسی معین). - کتمان شهادت؛ امتناع از گواهی دادن. (ناظم الاطباء). || درگرفتن مشک شیر یا شراب را. (از منتهی الارب). درگرفتن و نگاه داشتن مشک شیر یا شراب را. (از ناظم الاطباء). || یقال للفرس اذا ضاق منخره عن نفسه قد کتم الربو و کذا منخر واسع لایکتم الربو. (منتهی الارب). و چون منخر اسب تنگ باشد که نفس آن تنگی کند گویند قد کتم الربو و اگر منخر وی گشاد باشد گویند لایکتم الربو. (ناظم الاطباء).[ کُ / کِ ] (ع اِ) گیاه وسمه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به کَتَم شود. || (اِخ) موضعی است. (منتهی الارب). ابومنصور گفت نام بلدی است از بلاد قیس. (معجم البلدان). || کوهی است. (از منتهی الارب) (از معجم البلدان). ابوزیاد گفت کوهی است در بلاد بنی عقیل. (معجم البلدان). || وادیی است در نجران. (معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «کتمان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ان» برای سرودن شعر