معنی کتع
7 بازدید
[ کُ تَ ] (ع ص) مرد سبک و چست در کار. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجل کتع؛ مرد آماده در کار خود. (از اقرب الموارد). || مرد ترنجیده و منقبض از کار. ضد است. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). ترنجیده و منقبض در کار. (ناظم الاطباء). || مرد رسا و نیک ماهر. || عارف راه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || بچهٔ روباه یا زبون ترین آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). || مرد ناکس. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). لئیم. ذلیل. (اقرب الموارد). خوار و رسوا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || (اِ) گرگ. (منتهی الارب). و این لغت یمانی است. (از اقرب الموارد). ج، کِتعان. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ کِ تَ ] (ع اِ) پاره و ریزه. ج، کُتَع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).[ کُ تَ ] (ع اِ) جِ کِتَع. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). رجوع به کتع شود. || جِ کُتعَة. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). رجوع به کتعة شود. || جِ کَتعاء که جهت توکید مؤنث آید. یقال: اشتریت هذه الدار جمعاء کتعاء و هذه لک جمعاء کتعاء و رأیت اخواتک جُمَعَ کُتَعَ و لایقدم کتع علی جمع و لایفرد لانه اتباع له. (منتهی الارب). و رجوع به کتعاء و رجوع به جُمَع شود.[ کِ تَ ] (ع اِ) جِ کِتعَة. (اقرب الموارد). رجوع به کِتعَة شود.[ کَ ] (ع مص) کتع به، برد آنرا. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || چستی و چالاکی کردن کسی در کار خود و کوشش نمودن. (از ناظم الاطباء). چستی و شتابی کردن در کار. || درترنجیدن و منقبض شدن (در کار)، از اضداد است. || گریختن و سوگند خوردن. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دویدن خر. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کتع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تع» برای سرودن شعر