معنی کتابی
5 بازدید
[ کِ ] (ص نسبی) منسوب به کتاب. از کتاب. (یادداشت مؤلف). || همانند کتاب. غیرقطور. شکم برنیامده. میان باریک. - کتابی ایستادن؛ همانند کتاب تنگ هم قرار گرفتن چنانکه برآمدگی و قطر پیدا نکند. || (اِ) قسمی ظرف شیشهٔ شبیه به بغلی که شکم آن برآمده نیست. قسمی ظرف شیشهٔ چهارضلعی دراز. قسمی شیشهٔ شراب شبیه به کتاب. (یادداشت مؤلف): زاهد به کتابی و کتاب من و تو سنگ است و صراحی انتساب من و تو تو مردهٔ کوثری و من زندهٔ می مشکل که بیک جو رود آب من و تو.خیام.[ کِ ] (ص نسبی) شرعاً کافری است که به پاره ای از کیشهای کتابهای منسوخ متدین باشد. (از کشاف اصطلاحات الفنون). کافر کتابی که دین منسوخ دارد. (غیاث اللغات): از علم رهی به معرفت پیدا کن مانند کتابی که مسلمان گردد. جلال سیادت (از آنندراج). || یهودی. (ناظم الاطباء). - کافر کتابی؛ کافری که امت پیغمبری باشد مثل یهود و نصاری و منکر دین محمدی بود. (آنندراج): ز خط صفحهٔ رویش نظر نمی گیرم بسوی عشق چو من کافر کتابی نیست. ملامفید بلخی (از آنندراج).[ کُ تْ تا ] (ص نسبی) منسوب به کُتّاب بمعنی مکتب و دبستان. (غیاث اللغات).
کلمات همقافیه با «کتابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر