معنی کبکبة
6 بازدید
[ کَ کَ بَ ] (ع مص) نگونسار کردن. (ترجمان علامهٔ جرجانی ص ۸۱). واژگون کردن و بر زمین افکندن. (از اقرب الموارد). بروی افکندن. (یادداشت مؤلف). بر روی درافکندن. قوله تعالی : {/Bفَکُبْکِبُوا فِیهََا۱-۲۲۶:۹۴/}. (منتهی الارب). || کبکبهٔ مال؛ جمع کردن آن و بازگرداندن قسمتهایی از آن که پراکنده شده. (از اقرب الموارد). || تیراندازی در مغاک. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کبک.[ کَ کَ بَ ] (ع اِ) جماعت. (اقرب الموارد). گروهی مردم. (یادداشت مؤلف).[ کُ کُ بَ ] (ع اِ) گروه درهم پیوسته از اسبان و جز آن. (از منتهی الارب). جماعتی از خیل. جماعتی از مردم درهم پیوسته. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «کبکبة»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بة» برای سرودن شعر