معنی کبودان

معنی کبودان

10 بازدید
[ کُ ] (اِ) صاحب برهان و به تبع او صاحب آنندراج گوید: تخمی باشد که سیاه دانه خوانند. و در فرهنگ جهانگیری نیز سیاه دانه دانسته شده است و در فهرست مخزن الادویه، اسم عربی شاهدانه مذکور گردیده است اما کلمه مصحف کنودان است بمعنی شاهدانه. رجوع به کنودان و کبودانه شود.
[ کَ ] (اِخ) (دریای...) دریای ارمینیه است. درازی او پنجاه فرسنگ است اندر پهنای سی فرسنگ. اندر میان این دریا دهی است کبودان گویند و این دریا را بدان ده باز خوانند و از گرد او آبادانی است و اندراو هیچ جانور نیست از شوری آبش مگر کرم. (حدودالعالم چ ستوده صص ۱۴ -۲۳). و دمشقی در نخبةالدهر آرد: دریاچه ای است به ارمنستان. اما ظاهراً در گفتهٔ صاحب حدودالعالم و دمشقی تسامحی است بدین تعبیر که میان کلمهٔ اورمیه و ارمنیه (ارمنستان) خلط کرده اند. چه دریاچهٔ کبودان دریاچهٔ اورمیه امروزی است. و حمداللََّه مستوفی در نزهةالقلوب دریاچه اورمیه را کبودان گفته است، همان دریاچه ای که نام کهن آن چیچست است و بنا بگفتهٔ مؤلف کتاب «کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او» ارامنه کپوتان یا کپوتان دزو uozD می گویند، مسعودی و ابن حوقل آن را بحیرهٔ کبودان خوانده اند. (کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او حاشیهٔ ص ۱۶۱). دریاچهٔ شاهی. دریاچهٔ ارومیه. (یادداشت مؤلف). کَپوتا. (کرد و پیوستگی نژادی و تاریخی او حاشیهٔ ص ۱۶۱). رجوع به چیچست شود.
[ کَ ] (اِخ) دهی است در میان دریاچهٔ اورمیه که بر جزیره ای قرار داشته است. و اما اندر دریای ارمینیه (صحیح اورمیه) یک جزیره است بر او یک ده است آنرا کبودان خوانند جایی با نعمت و مردم بسیار. (حدودالعالم چ ستوده، ص ۲۳). ابی دلف در سفرنامه گوید: کوهی است میان دریاچهٔ اورمیه در آن قریه هایی وجود دارد که محل سکونت و توقف دریانوردان و کشتی های دریاچه است. (سفرنامهٔ ابودلف در ایران ترجمهٔ ابوالفضل طباطبائی ص ۴۸). پرفسور مینورسکی در توضیح عبارت سفرنامه افزاید: کبوذان (کبودان) نام خود دریاچه است. ولی مسعودی معتقد است که نام دریاچه، از نام قلعهٔ قریه گرفته شده است. عبارت ما، به جملهٔ مسعودی (کتاب التنبیه ص ۷۵) نزدیک است وی می نویسد: «و بحیرة کبودان... لایتکون ذی روح فیها و هی مضافة الی قریة جزیرة فی وسطها تعرف بکبوذان یسکنها ملاحوا المراکب التی یرکب فیها فی هذه البحیرة و تصب الیها انهار کثیرة»، در دریاچهٔ کبوذان جانداری وجود ندارد و آن ضمیمهٔ قریه ای است واقع در میان جزیره ای که کبودان نامیده می شود و ملوانانی که با کشتی در این دریاچه رفت و آمد می کنند در آن قریه سکونت دارند و رودخانه های بسیار بدانجا می ریزد. (تعلیقات مینورسکی بر سفرنامهٔ ابودلف در ایران ترجمهٔ ابوالفضل طباطبائی ص ۱۰۷ و ۱۰۸).
[ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان کلیبر بخش کلیبر شهرستان اهر. دارای ۱۳۲ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۴).
[ کَ ] (اِخ) دهی از دهستان شاخنات بخش درمیان شهرستان بیرجند. کوهستانی، معتدل. دارای ۳۴۶ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
[ کُ ] (اِخ) نام قریه ای است از مضافات نیشابور. (آنندراج) (برهان): بود آن قریه را کبودان نام پیر زالی در آن گرفته مقام. جامی (از فرهنگ جهانگیری).

کلمات هم‌قافیه با «کبودان»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دان» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید