معنی کاویدن
7 بازدید
[ دَ ] (مص) (از: کاو +یدن پسوند مصدری). (از حاشیهٔ برهان چ معین). جستجو کردن. (برهان). کابیدن. کافتن. (حاشیهٔ برهان چ معین): بکاوید کالاش را سربسر که داند که چه یافت زر و گهر.عنصری. اما حقیقت روح گویی چه چیز است و صفت خاص وی چیست؟ شریعت رخصت نداده است از وی کاویدن. (کیمیای سعادت). || پیله کردن. سربسر گذاشتن. منازعه. ستیزه کردن. (از یادداشتهای مؤلف). کسی را بدست و زبان آزار دادن. (برهان): اگر با من دگر کاوی خوری ناگه بسر بر تیغ و بر پهلوی شنگینه.فرالاوی. یک امسال با مرد برنا مکاو بعنوان بیشی و هم باج و ساو.فردوسی. چو نامه بخوانی بیارای ساو مرنجان تن خویش، با بد مکاو.فردوسی. کسی نیز بر اترط کینه جوی نیارست کاویدن از بیم اوی.فردوسی. || انگولک کردن. وررفتن. (یادداشت بخط مؤلف). || حفر کردن. کندن زمین و جز آن را: چون بخت النصر بمرد مغز سر وی بکاویدند پشه ای بدیدند. (تاریخ بلعمی). غلامی پنج و شش پیاده کرد و گفت: فلان جای بکاوید، کاویدن گرفتند. (تاریخ بیهقی). رخنه کاوید تا بجهد و فسون خویشتن را ز رخنه کرد برون.نظامی. به منقار زمین را بکاوید، دو سکره پدیدآمد، یکی زرین پر کنجد و یکی سیمین پرگلاب. آن مرغ سیر بخورد. (تذکرةالاولیاء). چون کاویدند او را کشته و به خون آغشته دیدند. (مجالس سعدی). دل من گر بجویمش گنجی است طبع من گر بکاومش کانی است. مسعودسعد. - پوست کاویدن؛ توی پوست کسی رفتن. پشت سر کسی حرف زدن. در پوستین خلق افتادن : غنی را به غیبت بکاوند پوست که فرعون اگر هست در عالم اوست. سعدی.
کلمات همقافیه با «کاویدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر