معنی کامگار شدن

معنی کامگار شدن

5 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) پیروزی یافتن. به مقصود و آرزو رسیدن. نایل آمدن. کامیاب و مقضی المرام گشتن. غلبه یافتن. چیره شدن بر کسی : بر آن لشکر آنگه شود کامگار که بگشاید از بند اسفندیار.فردوسی. شوی بر تن خویش بر کامگار دلت شاد گردد چو خرم بهار.فردوسی. فریدون چو شد بر جهان کامگار ندانست جز خویشتن شهریار.فردوسی. ببخشد گنه چون شود کامگار نباشد سرش تیز و نابردبار.فردوسی. رنج نادیده کامگار شدند هر یکی بر یکی به نیک اختر.فرخی. چو بر دشمنان شاه شد کامگار شد از فرخی کار او چون نگار. نظامی (از آنندراج). فرق ترا درخورد، افسر سلطانیت گرچه بدین مرتبه، غیر تو شد کامگار. خاقانی. و رجوع به کامگار و کامگار گشتن شود.

کلمات هم‌قافیه با «کامگار شدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید