معنی کامو
8 بازدید
(اِ) نوعی کرک است که در ترکی کامی گویند. (شعوری ج ۲ ص ۲۵۶): درخور ریش سفیدست چو شیخان کامو وان سیه بره سیه ریش بخاطر میدار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۲). یکی دو اند بکامو که زود بشتابی چه گر بشانه کنی مو چه گر کلت بر سر. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۸). پیش بعضی خارپشت و قاقم است در نظر یکسان و کامو و بره. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۵). بکامو یقهٔ قاقم چنانست که دوزی وصله بر کاسر ز کتان. نظام قاری (دیوان البسه ص ۱۲۰). || قسم مخصوصی از چرم. (ناظم الاطباء).(اِخ) دهی است از دهستان جوشقان بخش مسیمهٔ شهرستان کاشان. واقع در ۲۶ هزارگزی شمال خاور مسیمه. ناحیه ای است کوهستانی و سردسیر و ۱۹۰۰ تن سکنه دارد از ۲۹ رشته قنات با مزارع و در بهار از رودخانه کپرکن مشروب میشود. محصول آن عبارت است از: غلات، لبنیات، میوه جات. اهالی به کشاورزی و گله داری گذران میکنند و عده ای نیز به کارگری به طهران میروند. از صنایع دستی زنان چادرشب و کرباس بافی است. یک دبستان و شش باب دکان و یک راه فرعی به مسیمه دارد. چندین مزرعه جزو این آبادی است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
کلمات همقافیه با «کامو»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مو» برای سرودن شعر