معنی کامه
5 بازدید
[ مَ / مِ ] (اِ) کام و مراد و خواهش و مطلب و مقصد باشد. (برهان) (غیاث) (فرهنگ نظام) (از آنندراج) (ناظم الاطباء): کسی کآورد راز دل را پدید ز گیتی به کامه نخواهد رسید. ابوشکور بلخی. اگر ز آمدن دم زنی یک زمان برآید همه کامهٔ بدگمان.فردوسی. بدو گفت گرسیوز این خواب شاه نباشد بجز کامهٔ نیکخواه.فردوسی. بدو گفت رستم که با فر شاه برآمد همه کامهٔ نیکخواه.فردوسی. که از تف آن کوه آتش پرست همهٔ کامهٔ دشمنان کرد پست.فردوسی. شد این تخمه ویران و ایران همان برآمد همه کامهٔ بدگمان.فردوسی. سپاهی ز توران بهم برشکست همه کامهٔ دشمنان کرد پست برآمد به هر گوشه ای نام او روا شد به هر کامه ای کام او.فردوسی. ایزد از روزگار دولت تو دور داراد کامهٔ بدخواه.ابوالفرج رونی. ز پیش بودم بیم و امید دشمن و دوست برنج دوستم اکنون و کامهٔ دشمن. مسعودسعد. کامهٔ دل گرچه ز جان خوشتر است عاقبت اندیشی از آن خوشتر است. نظامی گنجوی (حاشیهٔ برهان از فرهنگ نظام). باد جهانت بکام کز ظفر تو کامهٔ صد جان مستهام برآمد.خاقانی. به کامهٔ دل دشمن نشیند آن مغرور که بشنود سخن دشمنان دوست نمای. سعدی. ز چشم دوست فتادم بکامهٔ دل دشمن احبتی هجرونی کما تشاء عداتی.سعدی. - به کامهٔ دشمن شدن؛ به کام او گشتن. مطابق خواست دشمن شدن : در جهان دوستکام بادی تو که شدم من بکامهٔ دشمن.مسعودسعد. - به کامهٔ دشمن کردن؛ بر طبق قرار و خواست او کردن : جهد آن کن که مر مرا نکنی پیش صاحب بکامهٔ دشمن.فرخی. - به کامه رسیدن؛ کامیاب شدن. به آرزو رسیدن. نایل شدن به امانی : کسی کآوَرَد راز دل را پدید ز گیتی به کامه نخواهد رسید.ابوشکور. - خودکامگی؛ استبداد. بلهوسی. خویش کامی : جهان کام و ناکام خواهی سپرد بخودکامگی پی چه باید فشرد.نظامی. رجوع به خودکام و خودکامه و خویش کامی و خودکامی شود. - خودکامه؛ خودرأی. بکام برآمده و خودسر. (برهان). خودپرست و خودپسند. (فرهنگ نظام). بلکامه. آنکه هرچه کند به میل خود کند و رجوع به خودکامه شود: بماند از پی پاسخ نامه را بکشت آتش مرد خودکامه را.فردوسی. بدو داد پس نامور نامه را پیام جهانجوی خودکامه را.فردوسی. چو کاووس خودکامه اندر جهان ندیدم کسی از کهان و مهان.فردوسی. چو برخوانم این پاسخ نامه را ببیند دل مرد خودکامه را.فردوسی. وز آن پس چو برخواند آن نامه را سخنهای خاقان خودکامه را.فردوسی. نهادند بر پشت آن نامه بر که نزد سیاوش خودکامه بر.فردوسی. درین چارسو هیچ هنگامه نیست که کیسه بر مرد خودکامه نیست.نظامی. سزا خود ز شه همچنین نامه بود نه با کام و بایست خودکامه بود.فردوسی. تو خودکامه ای، گر ندانی شمار برو چار صدبار بشمر هزار.فردوسی. به هر پادشاهی و خودکامه ای نبشتند بر پهلوی نامه ای.فردوسی. چو ماهوی بدبخت خودکامه شد از او نزد بیژن یکی نامه شد.فردوسی. - شادکامه؛ هنگامه. همهمه و غوغا. (ناظم الاطباء). - شادکامه کردن؛ خشنود شدن از رنج و آزار دیگری. (ناظم الاطباء). || کنایه از علف خودروی هم هست. (برهان). و رجوع به خودکامه شود. || نوعی ریحان خوشبو که در خوزستان زیاد میروید. (شعوری ج ۲ ورق ۲۵۹). و رجوع به کامخ شود. و به این معنی جز شعوری در جای دیگر نیامده است. || نانخورشی است مشهور که بیشتر مردم صفاهان سازند و خورند. (برهان) (آنندراج). || طعامی است که به زبان عربی کامخ میگویند و بعضی گویند کامخ معرب کامه است . (برهان):[ مِ هْ ] (ع ص) خودرأی و سرگشته. (منتهی الارب). خودرأی و سرگشته که نمیداند کجا میرود. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «کامه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مه» برای سرودن شعر