معنی کامروا
7 بازدید
[ رَ ] (ص مرکب) کسی که هرچه بخواهد برایش مهیا شود. (فرهنگ نظام). مقابل کام کش. (از آنندراج). برخورنده و متمتع. (ناظم الاطباء). کامیاب. کامران. نیکبخت. پیروز: خجسته بادت و فرخنده و مبارک باد نواز و خلعت و تشریف شاه کامروا.؟ خدایگان جهان شادکام و کامروا کمینه چاکر بر درگهش دو صد هوشنگ. فرخی. دل من چون رعیتی است مطیع عشق چون پادشاه کامرواست.فرخی. بدولت و سپه و ملک خویش کامروا ز نعمت و ز تن و جان خویش برخوردار. فرخی. جاودان شاد زیاد آن ملک کامروا لشکرش بیعدد و مملکتش بی انداز.فرخی. همیشه این خاندان بزرگ پاینده باد و اولیاش منصور و اعداش مقهور سلطان معظم فرخ زاد فرزند این پادشاه بزرگ کامروا و کامکار و برخوردار از ملک و جوانی... (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۰۹). شاه مسعود براهیم که در ملک جهان خسرو نافذ حکم و ملک کامرواست. مسعودسعد. - کامروا بودن؛ بر مراد و آرزو کامیاب بودن. پیروز و موفق بسر بردن. در عیش و عشرت زیستن : از آن پس دژ و گنج و مردم تراست برین نامور بوم کامت رواست.فردوسی. دلشاد زی و کامروا باش و ظفریاب بر کام و هوای دل و بر دشمن غدار.فرخی. کامروا باد و نرم گشته مر او را چرخ ستمکاره و زمانهٔ وارون.فرخی. دلشاد زی و کامروا باش و طرب کن با طرفه نگاری چو گل تازه بگلزار.فرخی. پاینده باد و کامروا باد و شاد باد آن شادیی که میل ندارد بهیچ غم.فرخی. دل آنجا گراید که کامش رواست خوش آنجاست گیتی، که دل را هواست. اسدی. بزرجمهر بامداد بخدمت خسرو شتافتی و او را گفتی: «سحرخیز باش تا کامروا باشی». (مرزبان نامه). در روزگار کامروا باد و شادخوار شاه ملوک، صدر سلاطین روزگار.مختاری.
کلمات همقافیه با «کامروا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وا» برای سرودن شعر