معنی کامجوی
6 بازدید
(نف مرکب) کامران. (آنندراج). کامروا. کامیاب. بر مراد و آرزو رسیده. طالب آمال و امانی : اگر دادده باشی ای نامجوی شوی بر همه آرزو کامجوی.فردوسی. امیران کامران، دلیران کامجوی هزبران تیزچنگ، سواران کامکار.فرخی. شاد بادی بر هواها کامران و کامگار شاه باشی بر زمانه کامجوی و کامران. فرخی. گرت غم نماید تو شو کامجوی می آتش کن و غم بسوزان بر اوی.اسدی. کامجویان را ز ناکامی چشیدن چاره نیست بر زمستان صبر باید طالب نوروز را. سعدی. رجوع به کامجو شود.
کلمات همقافیه با «کامجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر