معنی کافوری
3 بازدید
(ص نسبی) منسوب است به کافور که نوعی عطر است. || فروشندهٔ کافور. (انساب سمعانی). || هرچیز خالص و صاف بسیار سفید. (ناظم الاطباء). || سفیدگون. برنگ سفید: بافت زربفت خزانم علم کافوری من همان سندس نیسان به خراسان یابم. خاقانی. دیده کافوری و جان قیری کند در سیه کاری سپیدی خوی تو.خاقانی. در زمستان جامه کافوری میپوشید تا سردی نیفزاید. (نظام قاری ص ۱۶۹). - دیدهٔ کافوری؛ چشم نابینا. (شعوری ج ۱ ص ۴۴۴). - شمع کافوری. رجوع به شمع کافوری در همین لغت نامه شود. - طبع کافوری؛ طبعی که شهوت جماع ندارد: ور مزاج گوهران را از تناسل بازداشت طبع کافوری که وقت مهرگان افشانده اند. خاقانی. || (اِ) رستنیی باشد که آن را بابونه گویند و به عربی اقحوان خوانند. (برهان قاطع) (ناظم الاطباء). کافور یهودی. کافوریه. ریحان الکافور. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). رجوع به بابونه و اقحوان شود. || نوعی از گل بابونه هم هست که آن را گل گاوچشم گویند. (برهان) (ناظم الاطباء) (شعوری ص ۲۶۵). که عربان عین البقر مینامند و آن را خشک کرده بسایند و با سکنجبین بیاشامند اسهال بلغم کند و بوئیدن آن خواب آورد. (برهان). رجوع به گاوچشم شود.(اِخ) یحیی بن عبدالملک بن احمدبن شعیب کافوری حلبی مکنی به ابوزکریا. او در سال ۴۷۶ هـ .ق. در حلب متولد شد و با شیخ حماد مصاحبت و ملازمت داشت و از ابوحسین بن طیوری و غیره حدیث شنید و ابوسعد سمعانی از وی سماع حدیث کرد. (لباب الانساب).
کلمات همقافیه با «کافوری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر