معنی کاغذی

معنی کاغذی

5 بازدید
[ غَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش مرکزی شهرستان کاشان. واقع در ۳۲هزارگزی جنوب خاور کاشان، و ۲ هزارگزی ابوزیدآباد. جلگه ای و شنزار، هوایش معتدل است و ۳۰۰ تن سکنه دارد. آبش از قنات، محصولش غلات و پنبه و پیاز و شغل اهالی آن زراعت است. از صنایع دستی محلی قالی بافی در آن معمول است. راه آن مالرو است. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).
[ غَ ] (ص نسبی، اِ) (از: کاغذ +ی). (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). منسوب به کاغذ. آنچه از کاغذ ساخته شده باشد. کاغذین: لیرهٔ کاغذی. کلاه کاغذی. || خرده فروش. (ناظم الاطباء). جعبه و تپنگوئی که در آن کاغذ می گذارند. (ناظم الاطباء). || کاغذگر. (برهان). کاغذساز. کاغذگر. کاغذساز. (انساب سمعانی). || کاغذفروش. (برهان) (مهذب الاسماء) (انساب سمعانی). || هر چیز که پوست آن بغایت نازک باشد. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء): بادام کاغذی. جوز کاغذی. لیموی کاغذی : تا کی شوی ترش رو شیرین شمایل من مکتوب عاشق است این لیموی کاغذی نیست. سراج المحققین (از آنندراج). || در عرف هند اطلاق کاغذی بر شخصی کنند که براتهای تنخواه داران از دفاتر گذرانده زرها را از خزاین بوصول آورده به آنها رساند. (آنندراج). || قسمی شفتالو مقابل کاردی. و شفتالوی کاغذی استخوانش به گوشت پیوسته نبود.
[ غَ ] (اِخ) ابوبکربن زکریای کاغذی از محدثان و جد مادری محمدبن خشنام کاغذی است. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) حامدبن جعفر صوفی کاغذی مکنی به ابواحمد از مردم نیشابور است. وی به سال ۳۵۳ به سجستان رفت و خطیب آن ناحیه شد و به سال ۳۵۶ درگذشت. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) حسین بن ناصر کاغذی مکنی به ابوعلی و معروف به دهقان از محدثان سمرقند و سازندهٔ یکنوع کاغذ خوب بوده است. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) سعیدبن هاشم کاغذی سمرقندی مکنی به ابونوبة از محدثان است و به سال ۳۵۹ هـ .ق. درگذشت. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) محمدبن خشنام بن سعد کاغذی مکنی به ابوعمر و از مردم نیشابور و از محدثان است. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) منصوربن نصربن عبدالرحیم بن مت بن نحیر کاغذی مکنی به ابوالفضل از مردم سمرقند و کاغذ منصوری معروف در شهرهای خراسان به او منسوب است وی نزیل هرات بود و به سال ۴۲۳ هـ .ق. در سمرقند درگذشت. رجوع به الانساب سمعانی شود.
[ غَ ] (اِخ) حسین بن علی بن ابراهیم از اهل کلام است، مقام بس ارجمندی داشت در تمام اطراف و نواحی بخصوص در خراسان به اوج شهرت خود رسید در بصره متولد شد و در بغداد وفات یافت از تألیفات اوست الایمان. الاقرارالمعرفة. الرد علی الراوندی و الرد علی الرازی.
[ غَ ] (اِ) نوعی از کبوتران نقش است. (معیرالممالک مجلهٔ یغما سال دهم ص ۵۶۱).
[ غَ ] (ص نسبی، اِ) (گل...)درختچه ای است زینتی که اطراف گلهای کِرِم رنگ آن را برگکهای سرخ رنگ زیبایی فرا گرفته است. <۵۳۰۶۴۰۱۲۰۱۱۸۰۵۱۰۱>...

کلمات هم‌قافیه با «کاغذی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ذی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید