معنی کاسف
6 بازدید
[ سِ ] (ع ص) بدحال: رجلٌ کاسف البال؛ مرد بدحال. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). || ترشروی. عباس: رجلٌ کاسف الوجه؛ مرد ترش روی. || غمگین. (مهذب الاسماء). گرفته. رجوع به گرفته شود. || تار. رجوع به تار شود. تاریک. وجهٌ کاسف؛ رویی تاریک. (مهذب الاسماء). || بیمناک و سخت بد: یوم کاسف؛ ای عظیم الهول شدیدالشر. (اقرب الموارد). روز بیمناک و سخت بد. (منتهی الارب).[ ] (اِخ) دهی از دهستان کوه پایهٔ بخش بردسکن شهرستان کاشمر، واقع در ۲۵هزارگزی شمال باختری بردسکن. و ۱۵هزارگزی شمال شوسهٔ عمومی بردسکن. کوهستانی و گرمسیر و دارای ۸۴۱ تن سکنه است. رودخانه و چشمه دارد. محصول آن غلات و تریاک و بنشن و میوه جات و گردو و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. مزارع روی مر، گاودوس، پس کمر، سلک بالا پائین، روظریف، چاه نی، قزلر، زبر، عنبرستان و شیر بر جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «کاسف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سف» برای سرودن شعر