معنی کارگزار
7 بازدید
[ گُ ] (نف مرکب، اِ مرکب) عامل. ج، کارگزاران : و کتبه و کارگزاران را امور متفاوت بود بعضی محظوظ و بهرمند و جمعی محروم و مستمند میماندند. (جهانگشای جوینی). بسیار میفرمودند کارگزار روندهٔ این راه نیاز و مسکنت و علو همت است. (انیس الطالبین بخاری ص ۱۲۴). کارگزاران و قاصدان سلاطین روزگار بسیار بگرمینه میگذرند. (انیس الطالبین بخاری ص ۱۵۴). فرمودند بزرگ صفتی است محبت، کارگزار راه حق همین است. (انیس الطالبین بخاری ص ۱۵۶). || شغلی در وزارت خارجهٔ قدیم. || کسی که کارهای بانک را در شهر دیگری انجام میدهد. و رجوع به کارگذار شود.
کلمات همقافیه با «کارگزار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زار» برای سرودن شعر