معنی کارنامه

معنی کارنامه

6 بازدید
[ مَ / مِ ] (اِ مرکب) ورقه ای یا دفترچه ای که مبین ارزش و خاتمهٔ کار تحصیلی است. || جنگ نامه و تاریخ. (برهان) (انجمن آرا). توسعاً تاریخ. سالنامه. سالمه. ماه روز. || تاریخ حیات یک تن . تاریخچهٔ زندگانی کسی. سرگذشت. ترجمهٔ حال. شرح حال. کاغذی یا کتابی که در آن شرح کار کسی یا جمعی نوشته شده باشد. (فرهنگ نظام ذیل لغت کار): چو گردد آگه خواجه ز کارنامهٔ من به شهریار رساند سبک چکامهٔ من.بوالمثل. فسانهٔ کهن و کارنامهٔ بدروغ بکار ناید رو در دروغ رنج مبر.فرخی. ز کارنامهٔ او گر دو روی برخوانی بخنده یاد کنی کارهای اسکندر.فرخی. ز کارنامهٔ تو آرم این شگفتیها بلی ز دریا آرند لؤلؤ شهوار. ابوحنیفهٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۸۱). در این دنیای فریبندهٔ مردم خوار چندانی بمانم که کارنامهٔ این خاندان بزرگ را برانم. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۹۳). و کارنامهٔ دولت به ذکر محاسن او جمال گرفت. (کلیله و دمنه). دل او برده بارنامهٔ ابر کف او کرده کارنامهٔ جود.انوری. در دست تو کارنامهٔ جود با جاه تو بارنامهٔ جم.انوری. نو کن روش را داستان، بشکن طلسم باستان هم روزنامهٔ این بخوان هم کارنامهٔ آن بدر. اثیر اخسیکتی. میان بره و گرگ آن زمان بدانی فرق که کارنامهٔ این گله از شبان شنوی.اوحدی. شطری ز کارخانهٔ تو حکم کاینات سطری ز کارنامهٔ تو علم کن فکان. خواجوی کرمانی. || کار و هنر و صنعتی را گویند که کم کسی تواند کرد. (برهان). تحقیق آن است که این لفظ در اصل بمعنی صنعت نقاشی است بعد از آن بمجاز در صنعت های دیگر نیز استعمال کرده شده. (سراج اللغات). شاید در زمان مؤلفِ سراج، کارنامه بمعنی کار نقاشی و صنعتگر استعمال میشده اکنون متروک است. (فرهنگ نظام). مرقع تصاویر که نقاش برای اظهار کمال خود تیار سازد. (غیاث). نمونه و نقشه و مرقع تصاویر. (ناظم الاطباء). پردهٔ نقاشی : برشک مجلس او کارنامهٔ مانی برشک محفل او بارنامهٔ ارتنگ.فرخی. نگاه کن که به نوروز چون شده ست جهان چو کارنامهٔ مانی در آبگون قرطاس. منوچهری. بدرج خطش چون بنگرد خرد گوید که کارنامهٔ مانی است نه گمان، بیقین. سوزنی. نقش این کارنامهٔ ابدی در تو بستم بطالع رصدی. نظامی (هفت پیکر چ وحید ص ۳۲). گرچه آن کارنامه راه زدش شادمانی شد از یکی بصدش. نظامی (ایضاً هفت پیکر ص ۷۹). ز آنکه در کارنامهٔ سمنار دید در شرح هفت پیکر کار. نظامی (ایضاً هفت پیکر ص ۱۴۳). || آن است که از کسی کاری بدان خوبی سرانجام یابد که از کسی یا دیگری نتواند شد. (آنندراج). کار و هنری که کمتر اشخاص میتوانند. صنعه : خوش کارنامه ای است که آمد بروی کار این کار از تو آید و مردان چنین کنند. (از آنندراج). یک شمه گر بکار برم شرح دوریت هر نامه کارنامهٔ بال کبوتر است. محسن تأثیر (از آنندراج). || اعلان . دستکار. رجوع به دستکار شود. || جواز. (محمودبن عمر). || کتاب قوانین ریاست و عدالت که آن را کتاب آئین و دستورالعمل نیز گویند. (غیاث). || قصد و اراده. (ناظم الاطباء).
[ مَ / مِ ] (اِخ) در سیرت انوشیروان، نام کتابی ایرانی که آن را در قدیم به عربی ترجمه کرده اند. (ابن الندیم).

کلمات هم‌قافیه با «کارنامه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «مه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید