معنی کارآزمای
6 بازدید
[ زْ / زِ ] (نف مرکب) تجربه کننده. مجرب. تجربه کار. ممارس. کارآزمود. کارآزموده : چو گیو و چو رهام کارآزمای چو گرگین و خرّاد فرخنده رای.فردوسی. همی خواهد این پیر کارآزمای که ترکان بجنگ اندر آرند پای.فردوسی. همی گفت کای باب کارآزمای چرائی بدین خیره بودن بپای.فردوسی. ندیدند کارآزمایان صواب که شاه افکند کشتی آنجا بر آب.نظامی. چنان کرد گنجور کارآزمای که فرمود شاهنشه خوب رای.نظامی. شنید این سخن مرد کارآزمای کهن سال و پروردهٔ پخته رای. سعدی (بوستان). پسر پیش بین بود و کارآزمای پدر را ثنا گفت کای نیکرای. سعدی (بوستان). و رجوع به کارآزمایی شود.
کلمات همقافیه با «کارآزمای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر