معنی کار

معنی کار

20 بازدید
(اِ) آنچه از شخص یا چیزی صادر گردد و آنچه شخص خود را بدان مشغول سازد و فعل و عمل و کردار. (ناظم الاطباء). آنچه کرده و بجا آورده شود که الفاظ دیگرش عمل و فعل و شغل است. (فرهنگ نظام). امر. شأن. اقدام. رفتار. رفتار و کردار: کار بوسه چو آب خوردن شور بخوری بیش تشنه تر گردی. (منسوب به رودکی). ای غافل از شمار چه پنداری کت خالق آفریده به هر کاری.رودکی. همه نیوشهٔ خواجه به نیکوئی و به صلح همه نیوشهٔ نادان به جنگ و کار نفام . رودکی. ای خداوند بکار من از این به بنگر مر مرا مشمر از این شاعرک داس و دلوس ابوشکور بلخی. در کارها بتا ستهیدن گرفته ای گشتم ستوه از تو من از بس که بستهی. بوشعیب. کار من در هجر تو دایم نفیر است و فغان شغل من در عشق تو دایم غریو است و غرنگ. منجیک. همی هر زمان شاه [ خسرو پرویز ] برتر گذشت چو شد سال شاهیش بر بیست و هشت کسی را نبد بر درش کار بد ز درگاه آگاه شد باربد.فردوسی. چو نان خورده شد کار میساختند سبک مایه جائی بپرداختند سبک باغبان می به شاپور داد که بردار از آن کس که بایدت یاد.فردوسی. بکوشیم و فرجام کار آن بود که فرمان و رای جهانبان بود.فردوسی. بدانگه کجا خواست بگذاشت آب به پیران چنین گفت افراسیاب که در کار این کودک شوم تن هشیوار با من یکی رای زن.فردوسی. چو آگاهی آمد بر شهریار که داننده بهرام چون ساخت کار ز گفتار و کردار او گشت شاد در گنج بگشاد و روزی بداد.فردوسی. هر آنکس که جانش ندارد خرد کم و بیشی کارها ننگرد.فردوسی. فرستاده گفت ای سرافراز شاه به کام تو شد کار آن رزمگاه.فردوسی. یکی استواری فرستاد شاه بدان تا کند کار موبد نگاه که آن زهر شد بر تنش کارگر گر اندیشهٔ ما نیامد ببر.فردوسی. چنین داد پاسخ که از کار بند منال ار بجانت نیاید گزند.فردوسی. بدیوانش کارآگهان داشتی به بی دانشان کار نگذاشتی.فردوسی. چو گشتاسب آن تخت [ طاقدیس ] را دید گفت که کار بزرگان نشاید نهفت.فردوسی. جوانمردی از کارها پیشه کن همه نیکوئی اندر اندیشه کن.فردوسی. بدو گفت خسرو [ پرویز ] ز کردار بد چه داری بیاور ز گفتار بد چنین داد پاسخ که از کار بد نیاسایم و نیست با من خرد.فردوسی. هر که بر درگه ملوک بود از چنین کارها خدوک بود. عنصری (از لغت نامه اسدی ص ۲۵۹). آب انگور بیارید که آبان ماه است کار یکرویه به کام دل شاهنشاه است. منوچهری. تیر تو مفتاح شد در کار فتح قلعه ها تیر تو مومول شد در دیده های دیده بان. عسجدی. صلاح کار نیکو نگاه نتوانستندی داشت و از بهر طمع خود را کارها پیوستند (تاریخ بیهقی ص ۲۵۷). کارها بر قرار میرفت. (ایضاً ص ۲۵۷). مردم انبوه بر کار باید کرد تا بزودی این رباط که فرموده است برآورده آید. (ایضاً ص ۲۵۷). هیچکس چیزی اظهار نکند از بازی و رامش تا ما بگذریم چنانکه یک آوازه شنوده نیاید آنگاه که ما بگذشتیم کار ایشان راست آنچه خواهند کنند (ایضاً ص ۲۹۲). امیر مسعود رحمةاللََّه علیه در این باب آیتی بود بیارم چندین جای آنچه او فرمود در چنین کارها. (ایضاً ص ۲۹۷). او را برانگیخت پی کاری که وی برای آن کافی است. (ایضاً ص ۳۱۱). پس از قضاء ایزد جل جلاله بباید دانست که خراسان در سر کار خوارزمشاه شد. (ایضاً ص ۳۲۰). امیر گفت آن چیست اگر فرزندی عزیز را بدل باید کرد بکنم که این کار برآید. (ایضاً ص ۳۲۹). هم درین پنجشنبه بساخته بود و کاری شگرف پیش گرفته. (ایضاً ص ۳۳۷). خواجه خلیفت است مثال و اشارت وی روان است در همهٔ کارها. (تاریخ بیهقی). این عبداللََّه صاحب برید بود و کاری باحشمت داشت. (تاریخ بیهقی). هیچکس چنین... کارهای بزرگ نکرد. (تاریخ بیهقی). من پیر شده ام و از من این کار بهیچوجه نیاید. (تاریخ بیهقی). شاگردان هستند همه بر مثال تو کار کنند تا کارها بر نظام قرار گیرد. (تاریخ بیهقی). عارض بعد از پنج ماه اعلام وزیر کرد که گروهی انبوه و لشکری فراوان شدند کار زر دادن خلیفه است. (رشیدی). پادشاه را باید که به کارهای بزرگ عادت کند زیرا که از همه بزرگتر است و کار بزرگ ترین مردمان بزرگترین کارها باید. (از شاهد صادق). کار خواهی به کام دل بادت صبر کن بر هوای دل تقدیم. ابوحنیفهٔ اسکافی. کار خر است خواب و خور ای نادان پس خر توئی اگر تو همیدونی.ناصرخسرو. و آنجا نرود ترا چنین کاری کامروز درین جهان همیرانی.ناصرخسرو. چون کار تو کس ندید کاری امروز تو نادرالزمانی.ناصرخسرو. بنگر که بهین کار چیست آن کن تا شهره بباشی به دین و دنیا.ناصرخسرو. من به چه کارم خدایرا که ببایست کردن چندین هزار کار بی آوار. ناصرخسرو. گفت پسر تو را قبول کردم، من او را بپرورم تو دل از کار او فارغ دار. (نوروزنامه). پس چون حال بدانجا رسید و هر کس از کار او نااومید گشتند این بزرگ را کنیزکی بود فصیحه قصه ای نوشت... (نوروزنامه). و دیگر بر کار عمارت عظیم حریص و راغب بودندی. (نوروزنامه). کار چون راست بود مرد کجا گیرد نام از بد حادثه ها مردان گردند سمر.سنائی. علم با کار سودمند بود علم بی کار پای بند بود.سنائی. همه کار تو باد با عقلا دور بادی ز صحبت جهلا.سنائی. فرق کن در راه معنی کار دل با کار گل کاین که تو مشغول آنی ای پسر کار دل است. سنائی. کار اگر رنگ و بوی دارد و بس حبذا چین و فرخا فرخار.سنائی. خواهی که چون نگار کنی کارهای خویش دفتر بمدح سید مشرق نگار کن. ادیب صابر. کار امروز تو چو ساخته نیست کار فردا چگونه خواهی ساخت. ادیب صابر. ریش آوردی برو آسان پی دشوار کار کار آسان گر نیابی چنگ در دشوار زن. سوزنی. همچو زنبور دکان قصاب در سر کار دهن جان چکنم.خاقانی. گفت پر کرد پادشاه این کار کار پر کرده کی بود دشوار.نظامی. کار دنیا که تو دشوار گرفتی بر خود گر تو بر خویشتن آسان کنی آسان گردد. کمال الدین اسماعیل. کار چون بسته شود بگشایدا وز پس هر غم طرب افزایدا. (از اسرارالتوحید). در زمین دیگران خانه مکن کار خود کن کار بیگانه مکن.مولوی. غرور علم نه از عاقلی ست ای مطرب تو این ترانه ادا کن که کار با عمل است. کاتبی. تیغ قطعاً نکشی تا ننمایم رخ زرد کار در مملکت حسن فروشان به زر است. کاتبی. نه یک کس تواند که سازد دو کار که آن را پسندند ارباب هوش. (از اخلاق محسنی). - ازکارشده؛ ازکارمانده. ازکارافتاده و در این حالت صفت ترکیبی میسازد: جهان پیر کهن گشته وز کار شده بدولت تو جوانی گرفت باز و نوی.سوزنی. - با کسی کار داشتن؛ کسی را با کسی کار بودن. با وی پرداختن. متعرض او شدن : بهشت آنجاست کآزاری نباشد کسی را با کسی کاری نباشد. مصاحب (از امثال و حکم). داده ست بدو ملک جهان خالق معبود با خالق معبود کسی را نبود کار.منوچهری. - بر کار گرفتن؛ بکار گرفتن. بکار بستن. مشغول ساختن. گرفتار کردن : آن رفت که بفریفت دلم را دم تو بر کار گرفت قول نامحکم تو. اثیر اخسیکتی. - بکار؛ در کار. مشغول. مشغول کار. با فایده. مستعمل. (ناظم الاطباء). و رجوع به مدخل «بکار» شود. - به کار آمدن (بکار نیامدن)؛ قابل استعمال شدن (نشدن): نیایدت رنج ار بود بخت یار چو شد بخت بد چاره ناید بکار.اسدی. چو نیکی کنی و نیاید ببار بدی کن مگر بهتر آید بکار.اسدی. نه خوردی که خاطر بر آسایدش نه دادی که فردا بکار آیدش. سعدی (بوستان). - به کار آمده؛ کاری. مجرب : او زنی داشت بکار آمده و پارسا. (تاریخ بیهقی). آنچه بکار آمده تر و نادره تر بود خاصه برداشتند. (تاریخ بیهقی). آزرمیدخت زنی عاقلهٔ بکار آمده بوده است. (فارسنامهٔ ابن بلخی). - به کار افتادن؛ استعمال شدن. - به کار بردن؛ استعمال کردن. - به کار بودن؛ مستعمل بودن. قابل استعمال بودن. - || خواهان و نیازمند بودن. مستلزم باقی و برقرار بودن : سبیل قتلغتکین حاجب بهشتی آن است که بر این فرمان کار کند اگر جانش بکار است. (تاریخ بیهقی چ مرحوم ادیب ص ۱۱۸). - به کار خوردن؛ قابل استفاده بودن. - به کار دادن؛ بکار گماشتن. - به کار رفتن؛ مستعمل شدن. - بند شدن کار؛ گره خوردن کار. رو به راه نشدن آن. به سامان نرسیدن کار: حکم خدا را چو شوی کار بند فتح بیابی نشود کار، بند محمد پادشاه (از آنندراج). - چیزی یا کسی را در کار کسی کردن؛ او را به حساب آوردن. وی را در زمرهٔ چیزی محسوب داشتن : بگفت ای کور سوزنگر مرا در کار کن آخر که از جور تو افتاده ست با کیمخت گر کارم. سوزنی. - || شفاعت کسی را در مورد کسی پذیرفتن؛کسی را به کسی بخشودن : خداوندا سگی چند قدم بر اثر دوستان تو زد او را در کار ایشان کردی من نیز دعوی دوستان تو برخود می بندم. (تذکرة الاولیاء عطار). و گفت اگر اندوهگینی در میان امتی بگرید جملهٔ امت را در کار آن اندوهگین کنند. (تذکرة الاولیاء عطار). یحیی عماد... چون وفات کرد او را بخواب دیدند پرسیدند خدای با تو چه کرد گفت خطاب کرد و فرمود که ای یحیی با تو کارها داشتم سخت لیکن روزی ما را در مجلس می ستودی دوستی از دوستان ما آنجا بگذشت آن بشنید وقتش خوش آمد ترا در کار خوش آمد او کردم و گرنه آن بودی، دیدی که با تو چه کردمی. (تذکرة الاولیاء عطار). - چیزی را در کار چیزی کردن؛ عوض آن قرار دادن. اختصاص دادن : گفت ای خداوند عزیز او برای تو که بندهٔ بدم مرا دشمن میدارد و من برای تو که بندهٔ نیک است او را دوست میدارم و غلام اوام چون هر دو برای تو است این بد را در کار این نیک کن. (تذکرة الاولیاء عطار). من در دو خانه کدخدائی نتوانم کرد این آیت بر جان من آمده است یا از خدایم درخواه تا همه آن تو باشم و یا در کار خدایم کن تا همه با وی باشم مادر گفت ای پسر ترا در کار خدای کردم. (تذکرة الاولیاء عطار). - در کار کسی یا چیزی شدن؛ برای آن هزینه شدن و به مصرف رسیدن : اما رسول چون بنشابور آمد با دو خادم و دو خلعت و کرامات و لوا و عهد آوردند هفتصد هزار درم در کار ایشان بشد. (ایضاً ص ۲۹۶). - کار از دست شدن؛ خارج شدن آن از عهدهٔ کفایت وی : گرم گشتم چنانکه گردد مست یار در دست و رفته کار از دست.نظامی. - کار افتادن؛ روی دادن امری مهم : با روی تو گر چشم مرا کار افتاد آری همه کارها به مردم افتد. کمال الدین اسماعیل. رجوع به مدخل کار افتادن شود. - کاربند؛ که بکار می بندد. اجراکننده : حکم خدا را چو شوی کاربند فتح بیابی نشود کار، بند. محمد پادشاه (از آنندراج). رجوع به مدخل کاربند شود. - کار داشتن (کسی یا چیزی)؛ اهمیت داشتن او. گرم بودن بازار وی. سررشتهٔ امور به دست او بودن : اندر این ایام ما بازار هزل است و فسوس کار بوبکر ربابی دارد و طنز جحی. منوچهری. در گذر از فضل و از جلدی و فن کار خدمت دارد و خلق حسن.منوچهری. خاصه درویشی که شد بی جسم و مال کار فقر جسم دارد نی سؤال.مولوی. کار تقوی دارد و دین و صلاح که از او باشد بدو عالم فلاح.مولوی. - کار کردن به؛ عمل کردن به. || مجازاً عمل زنان بدعمل : دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد بر محتسب و کار به دستوری کرد. حافظ. و امروز گویند فلان زن به کار میرود یا فلان زن را به کار میبرند. || جنگ باشد و آن را کارزار و پیکار نیز گویند. (جهانگیری). جنگ و جدال. (برهان). جنگ و جدال و خصومت و ستیزگی. (ناظم الاطباء). بمعنی جنگ و پیکار و این مجاز است و بدین معنی پیکار و کارزار نیز خوانند. (فرهنگ نظام). حرب. رزم. جنگ. غزوه : دگر نامور طوس را برگزید که اندرخور کار مردان سزید. (برزونامه منسوب به فردوسی). چو بهرام جنگی بهنگام کار نبیند کس اندر جهان یک سوار.فردوسی. بیامد سپه سر بسر بنگرید هزار و صد و شست یل برگزید کز آن هر سواری بهنگام کار نه برگاشتندی سر از ده سوار.فردوسی. ای ز کار آمده و روی نهاده به شکار تیغ و تیر تو همی سیر نگردید ز کار. فرخی (دیوان ص ۷۹). گه اندر جنگ با شمشیر همدست گه اندر بیشه ها با شیر در کار. فرخی (دیوان ص ۱۴۴). چون دست هر نبرده فروماند از نبرد چون کار زار گردد بر مرد کارزار. مسعودسعد. ترکان که پشت و بازوی ملکند روز کار هستند گاه حمله بزرگان کارزار. مسعودسعد. نیست در کارشان دل زاغی بانگ افکنده در جهان چو کلنگ. مسعودسعد. چون روز کار گردان گردد مصاف سخت قائم شود به نصرت تو کار زار ملک. مسعودسعد. پولاد را به تیغ بسنبند گاه زخم خورشید را به تیر بپوشند روز کار. مسعودسعد. به کارهای گران مرد کاردیده فرست که شیر شرزه برآرد بزیر خم کمند.سعدی. || مجازاً بمعنی پیش آمد، اتفاق، حادثهٔ بد و ناگوار. مسئله. قضیه. مطلب : ابوسفیان بازگشت که این چه تکبیر است [ تکبیر علی علیه السلام پس از غزوهٔ احد و پایان جدال آن ] نباید که بر ما کاری آید. (ترجمهٔ طبری بلعمی). چو کار آمدم پیش یارم بدی. [ خطاب خسرو پرویز در نامهٔ خود به قیصر روم ] به هر دانشی غمگسارم بدی.فردوسی. امیر... گفت... در کار لشکر که مهمتر کارها است اندیشه باید داشت. (تاریخ بیهقی). امروز چون تخت به ما رسید [ مسعود ] و کار این است که بر هر دو جانب پوشیده نیست جهد کرده آید تا بندهای افراشته را افراشته تر کرده آید. (تاریخ بیهقی). روز سیم حاجب برنشست... و پیغام داد که فرمان چنان است که امیر را [ امیر جلال الدوله محمد ] بقلعهٔ مندیش برده آید... امیر جلال الدوله محمد چون این بشنید بگریست و دانست که کار چیست. (تاریخ بیهقی). اکنون چون بشنود (التونتاش) که کار یکرویه گشت به هراة آمد و فراوان مال و هدیه آورد. (تاریخ بیهقی). چون این کارها بر این جمله قرار گرفت خان را بشارت داده آمد تا آنچه رفته است بجمله معلوم وی شود. (تاریخ بیهقی). چنانکه بر وی کار دیدم این گروهی مردم که گرد وی [ مسعود ] درآمده اند هر یکی چون وزیری ایستاده و وی سخن میشنود. (تاریخ بیهقی). مقرر گشت همه آن را که کار وزارت قرار گرفت و هزاهز در دلها افتاد. (تاریخ بیهقی). خداوند داند که مرا در چنین کارها غرضی نیست. (تاریخ بیهقی). || تأثیر. اثر. سعی. سعی و جهد و کوشش عمل کردن بدان،اجرا کردن بدان :
(ع اِ) کشتیهای گندم بار به آب در شده. (منتهی الارب). کشتیهای به آب در شده که بار آن گندم باشد. (ناظم الاطباء). نوعی کشتی. (المنجد).
(اِخ) قریه ای در اصفهان. (معجم البلدان).
(اِخ) قریه ای در آذربایجان. (معجم البلدان در لغت کار).
(اِخ) قریه ای برابر موصل از جانب شرقی آن نزدیک دجله. (ایضاً معجم البلدان در لغت کار).
(اِخ) (بلوک) مطابق مندرجات بندهشن هندی، آذر فربغ یا آتش روحانیان در کوه رشن در کابلستان بوده است اما احتمال میرود که این اشتباه از جانب نساخ واقع شده باشد. بندهشن ایرانی عبارتی دیگر دارد که متأسفانه قرائت آن بسیار مشکوک است. ویلیمز جکسن آن را چنین خوانده است: «کوه درخشان کواروند، در بلوک کار» - کواروند را بمعنی بخار آلود گرفته است و میخواهد ثابت کند که مقصود شهر کاریان ایالت فارس است که در نیمهٔ راه بین بندر سیراف و دارابجرد بوده است و در آنجا امروز هم آثار ویرانهٔ معبد قدیمی پدیدار است... (مزدیسنا و تأثیر آن در ادبیات فارسی ص ۲۲۱).
(اِخ) الفونس، ادیب فرانسوی متولد در پاریس نویسندهٔ انتقادی و مطایبه ای (۱۸۹۰ - ۱۸۰۸). مؤلف کتاب: «زیر درختان زیزفون » و رسالات ماهیانهٔ «زنبورها».

کلمات هم‌قافیه با «کار»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ار» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید