معنی واژه ژکیدن
4 بازدید
[ ژَ / ژُ دَ ] (مص) با خویشتن دمدمه کردن از دلتنگی. (لغت نامهٔ اسدی). در خود همی تندیدن و همی گفتن نرم نرم به تندی و خشم آلودگی. (لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی). با خود همی دندیدن نرم نرم و خشم آلود. (لغت نامهٔ اسدی). آهسته سخن گفتن در زیر لب از روی خشم و قهر و غضب. (برهان). کسی که با کسی همی تندد و همی دراید گویند همی ژکد. از درد یا غمی با خود سخن گفتن و تندیدن. با خود همی دندیدن و درائیدن. غرولند زدن. لندیدن. لندلند کردن. زکیدن : ای طبع سازوار چه کردم ترا چه بود با من همی نسازی و دایم همی ژکی. کسائی. از او شاه ایران فراوان ژکید برآشفت و از روزبه لب گزید.فردوسی. همه ره ز دانا همی لب مکید فرودآمد از اسب و چندی ژکید.فردوسی. بگفت این و تیغ از میان برکشید ز خون سیاوش فراوان ژکید.فردوسی. سخن همه سخن غازی بود... و پدریان را نیک از آن درد می آمد و می ژکیدند تا آخر بیفکندندش. (تاریخ بیهقی ص ۵۸). و این قوم را سخت ناخوش می آمد وی را در درجه ای بدان بزرگی دیدن، چه خرد دیده بودند می ژکیدند و می گفتند. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۴). ژکیدن و گفتار آن قوم به حاجب میرسانیدند و او میخندیدی و از آن باک نداشتی. (تاریخ بیهقی ص ۱۳۴). خواجه [ احمد حسن ] آغازید هم از اول به انتقام مشغول شدن و ژکیدن. (تاریخ بیهقی ص ۱۵۵). بوسهل زوزنی بر خشم خود طاقت نداشت برخاست نه تمام و بر خویشتن می ژکید. (تاریخ بیهقی ص ۱۸۱). و یوسف چه دانست که دل و جگر معشوقش بر وی مشرفند به هر وقتی و بیشتر در شراب می ژکید و سخنان فراختر میگفت که این چه بود که همگان کردیم. (تاریخ بیهقی). ای پیشه کرده نوحه بدرد گذشته عمر با خویشتن همیشه همیدون همی ژکی. لؤلؤئی (از لغت نامهٔ اسدی نسخهٔ نخجوانی).