معنی چیره گردیدن

معنی چیره گردیدن

9 بازدید
[ رَ / رِ گَ دی دَ ] (مص مرکب) مسلط شدن. غلبه یافتن. فائق آمدن. چیره شدن. اِغرنداء. (منتهی الارب): وگر چیره گردد هوا بر خرد خردمندت از مردمان نشمرد.فردوسی. گرت چیره گردد بر ایشان زبان گذشتی ز تیمار و رستی ز جان.فردوسی. که گر برخرد چیره گردد هوا نیابد ز چنگ هوا کس رها.فردوسی. چو بر دل چیره گردد مهر جانان به از دوری نباشد هیچ درمان. (ویس و رامین). چون مرد افتد با خردی تمام، و قوت خشم و قوت آرزو بر وی چیره گردند قوت خرد منهزم گردد و بگریزد و ناچار آن کس در غلط افتد. (تاریخ بیهقی). چو بر تن چیره گردد دردمندی فرودآید سهی سرو از بلندی.نظامی. کاشتران قربان همی کردند تا چیره گردد تیغشان بر مصطفی.مولوی. عماً قریب لشکر مغول بر ملک بغداد چیره گردند. (رشیدی). داد ستمدیدگان بدهد تا ستم کنندگان چیره نگردند. (مجالس سعدی ص ۲۱).

کلمات هم‌قافیه با «چیره گردیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید