معنی چیره شدن

معنی چیره شدن

6 بازدید
[ رَ / رِ شُ دَ ] (مص مرکب) غالب آمدن. فاتح آمدن. غلبه کردن. مستولی شدن. غالب شدن. فائق آمدن. ظفر یافتن. قهر. مسلط شدن. مسلط گشتن. تسلط یافتن. استیلا یافتن. بهر. بُهُور. استعِلاء. (یادداشت مؤلف). غَلب. غَلَب. غَلَبَه. مَغلَب. مَغلَبَه. غُلُبََّی. غِلِبََّی. غَلَبَّه. غُلُبَّه. غَلابیَه. نَجد. (منتهی الارب). قمع : کجا گوهری چیره شد زین چهار یکی آخشیجش بر او برگمار.بوشکور. چو چیره شدی بی گنه خون مریز مکن با جهاندار یزدان ستیز.فردوسی. و گر بیم دارد به دل یک زمان شود چیره رای و دل بدگمان.فردوسی. چو تخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد.فردوسی. ما می ترسیم که اینجا خللی بزرگ افتد. چون لشکر در گفتگو آمد مخالفان چیره شوند نباید که کار بجای بد رسد. (تاریخ بیهقی ص ۵۸۹). دشمن سخت چیره شد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۵۲). چو چیره شوی خون دشمن مریز مکن خیره با زیردستان ستیز.اسدی. رسانید مژده به شاه دلیر که بر اژدها چیره شد نره شیر. اسدی. قومی که تا نیافت از ایشان خرد نصیب هرگز نشد سپاه هدی چیره بر ضلال. ناصرخسرو. غزال چشم نگاری که بر شکار دلم شده ست چیره تر از شیر بر شکار غزال. سوزنی. نزدیک بود چشم زخمی رسد و کفار چیره شوند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). تاج الملوک را در لشکر سلطان هیچ آفریده بگوی نتوانستی چیره شد. (تاریخ طبرستان). دشمن از آن گل که فسون خوان بداد ترس بر او چیره شد و جان بداد.نظامی. یا منم دیوانه و خیره شده دیو بر من غالب و چیره شده.مولوی. - بر کسی یا چیزی چیره شدن؛ بر او دست یافتن بر کسی یا چیزی غلبه کردن. بر او مستولی شدن : چنین گفت افراسیاب آن زمان که بر جنگیان چیره شد بدگمان.فردوسی. چو بخت عرب بر عجم چیره شد همی بخت ساسانیان تیره شد.فردوسی. - چیره شدن بر کسی یا چیزی؛ دست یافتن بر او. مستولی شدن بر کسی یا چیزی. فائق آمدن بر... استحواذ. سلطه. استیلاء. اجهاض؛ چیره شدن بر کسی برای تخلیص دیگری. تدویخ؛ چیره شدن بر بلاد و دست یافتن بر اهل آن. تهقم؛ چیره شدن بر کسی. جهض؛ چیره شدن بر کسی برای تخلیص دیگری. دوخ؛ چیره شدن بر بلاد و دست یافتن بر اهل آن. فتی؛ چیره شدن بر کسی در جوانمردی. فخر؛ چیره شدن بر کسی در مفاخرت. (منتهی الارب). (یادداشت مؤلف): بدانگه که می چیره شد بر خرد کجا خواب و آسایش اندر خورد.فردوسی. چو چیره شود بر دل مرد رشک یکی دردمندی بود بی پزشک.فردوسی. چو چیره شود بر دلت بر هوا هوا بگذرد همچو باد هوا.فردوسی. - دست بر چیزی چیره شدن؛ توانا شدن. مسلط شدن. در کاری دست یافتن. قوی شدن. زبردست شدن : چنین چیره شد دست ترکان بجنگ سپه را کنون نیست جای درنگ.فردوسی. - عقل بر هوا چیره شدن؛ مستولی شدن عقل بر احساس. فائق آمدن عقل بر هواهای نفسانی : هرگاه عقل بر هوا چیره شود... از امارات ثبات و دوام دولت بود. (تحفةالملوک).

کلمات هم‌قافیه با «چیره شدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید