معنی چیره‌دست

معنی چیره‌دست

9 بازدید
[ رَ / رِ دَ ] (ص مرکب) چیردست. ماهر. زبردست. توانا. قادر. حاذق : بیامد یکی موبد چیره دست مر آن ماهرخ را به می کرد مست.فردوسی. نقاش چیره دست است آن ناخدای ترس عنقاندیده صورت عنقا کند همی. ؟ (از کلیله). این کارهای من که گره در گره شده ست بگشادمی یکایک اگر چیره دستمی.خاقانی. به فرمان او زرگر چیره دست طلی های زر بر سر نقره بست.نظامی. نداند چو رومی کسی نقش بست گه صِقل چینی بود چیره دست.نظامی. پریرخ ز درمان آن چیره دست از آن تاب و آن تب به یکباره رست.نظامی. || غالب. مسلط. (از غیاث اللغات). سرفائق : بدیشان بود گستهم چیره دست به خنجر ببرد سر هر دو پست.فردوسی. خسرو پیروزبختی شهریار چیره دست فتح و نصرت بر یمین و بخت و دولت بر یسار. فرخی. از ایرانیان کس نشد چیره دست که بر ما ز پیلان ما بد شکست. اسدی (گرشاسب نامه). از آن پس نریمان چو شد چیره دست پس از رزم در بزم شادی نشست. اسدی (گرشاسب نامه). سکندر شود بر جهان چیره دست به دارای دارا درآرد شکست.نظامی. فرومایگان را کند چیره دست.نظامی. - بر کسی یا چیزی چیره دست شدن؛ بر کسی یا چیزی غالب آمدن. مسلط شدن. دست یافتن : کسی کو به تنها سپاهی شکست بدین چاره شد بر عدو چیره دست.نظامی. - به کسی یا چیزی چیره دست گشتن؛ بر او تسلط یافتن. غلبه یافتن. دست یافتن. || قوی. نیرومند: نباید که دشمن شود چیره دست رها یابد از بند آن پیل مست. عطایی (برزونامه). || دلیر. دلاور. (ناظم الاطباء): همی داردش (فرزند را) تا شود چیره دست بیاموزدش خوردن و برنشست.دقیقی. چنین گفت رستم گو نیکبخت که جانم فدای شه و تاج و تخت بگفت این و بر رخش رخشان نشست برِ خسرو آمد یل چیره دست.فردوسی. به عموریه بود شه را نشست چو بشنید کآمد یکی چیره دست.فردوسی. دگر ره سپهبد یل چیره دست بپرسید کای پیر یزدان پرست. اسدی (گرشاسب نامه). کجا توانم جستن که تیزپایانند چه چاره دانم کردن که چیره دستانند. مسعودسعد. که این نامه ز اسکندر چیره دست به خاقان که بادا سکندرپرست.نظامی. گر این چاره سازی به دست آوریم برآن چیره دستان شکست آوریم.نظامی. || هنرمند. پیشه ور. || تیزدست. چالاک دست. جلدکار. (ناظم الاطباء). || کنایه از سرکش است. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || بدخواه. بداندیش. (ناظم الاطباء).

کلمات هم‌قافیه با «چیره‌دست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید