معنی چیرشدن
7 بازدید
[ شُ دَ ] (مص مرکب) پیروز شدن. ظفر یافتن. غلبه کردن. مظفر شدن. مسلط شدن. فایق شدن. تسلط یافتن. غالب آمدن. فاتح آمدن. فیروز گشتن : چو دشمن به جنگ تو یازید چنگ شود چیر اگر سستی آری به جنگ.اسدی. گر شود چیر و تاج بردارد وز ولایت خراج بردارد.نظامی. چو روزی چند بر وی رنج شد چیر تن از جان سیر شد جان از جهان سیر. نظامی. به آخر چون شود دیوانگی چیر گریزد مرد ازو چون آهو از شیر.نظامی. - بر کسی یا چیزی چیر شدن؛ بر کسی یا چیزی مسلط شدن. فایق آمدن بر کسی یا چیزی : چو بر هوش میخواره می چیر شد سران را سر از خرمی سیر شد.اسدی. طغانشاه سخن بر ملک شد چیر قراخان قلم را داد شمشیر.نظامی. گوزن ماده میکوشید با شیر برو هم شیر نر شد عاقبت چیر.نظامی. چو بر عقل دانا شود عشق چیر همان پنجهٔ آهنین است و شیر. سعدی (بوستان). - دست چیر شدن؛ توانا شدن. مسلط آمدن : توان گفت بد با زبان دلیر زبان چیره گردد چو شد دست چیر.اسدی.
کلمات همقافیه با «چیرشدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر