معنی چیده
6 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) با نظم و ترتیب گذاشته شده. آراسته به نظم و ترتیب خاص. منظم نزدیک یکدیگر. مرتب پهلوی هم. مرتب نهاده شده. اشیائی منظم در جایی نهاده. با نظم و ترتیب چیزها روی هم گذاشته یا بر هم نهاده شده : بیرون شد پیرزن پی سبزه و آورد پژند چیده برتریان. اسماعیل رشیدی. || چیزهای پراکنده یک یک از زمین برداشته و در کیسه یا سبد و جز آن گرد کرده شده. || جداشده. قطع شده. بازکرده. چیزی برکنده از بوتهٔ درختی چون گل و میوه. مقطوف؛ حذر فوت، چیده ناخن. خرفة؛ آنچه چیده شود از میوه. (منتهی الارب). قلامة؛ چیده ناخن (دهار). || بریده شده. مقراض شده. مقطوع به دو کارد. || جذب کرده. بخود کشیده. || آنچه با میل بافته شده باشد. با میل بافته شده. || برگزیده. منتخب. لُبّ. چیده و برگزیده از هر چیزی. (منتهی الارب). || جمع. فراهم. - چیده میان؛ باریک میان : قوی قوائم و فربه سرین و چیده میان درازگردن و آهخته گوش و گردشکم.سنائی.
کلمات همقافیه با «چیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر