معنی چکیده
5 بازدید
[ چَ دَ / دِ ] (اِ) گرز را نیز گویند که به عربی عمود خوانند. (برهان). گرز را نیز گویند و آن را به تازی عمود خوانند. (جهانگیری) (رشیدی). گرز را نیز گویند که عمود باشد. (انجمن آرا) (آنندراج). گرز و عمود. (ناظم الاطباء): چکیدهٔ تو ز مغز یلان کند اعلام حسام تو ز سر دشمنان دهد پیغام. شمس دهستانی (از انجمن آرا).[ چَ / چِ دَ ] (ن مف) هر نوع مایع به قطرات فروریخته شده. آب یا خون یا هرمایع دیگر که قطره قطره از جایی یا برجایی ریخته و افتاده باشد. رجوع به چکیدن شود. || مقطر و تقطیر شده و بیرون تراویده. (ناظم الاطباء). هر چیز که شیره و عصارهٔ آن بوسیله جوشاندن یا بصورت دیگر از طریق تقطیر گرفته شود، چون چکیدهٔ کاسنی و چکیدهٔ شاهتره و بید و جز آن. مطلق عصاره و شیرهٔ هر چیز. - چکیدهٔ جگر؛ کنایه از خون جگر است. (از آنندراج): غذای جان و تنم از چکیدهٔ جگر آمد هرآنچه کاستم از خویش هم بخویش فزودم. حاتم مشهدی (از آنندراج) - چکیدهٔ خفقان؛ کنایه از نالهٔ دردآمیز و این استعاره است نه لفظ مقرری. (از آنندراج): مده به نغمهٔ ما گوش خاطر ای مطرب چکیدهٔ خفقان قابل شنیدن نیست. طالب آملی (از آنندراج). - چکیدهٔ مژه؛ کنایه از اشک. (از آنندراج): به روزگار غمت لحظه لحظه گردون را چکیدهٔ مژه ام نائب نجوم شود. طالب آملی (از آنندراج). || ماست و پنیر و نظایر آن که آبش به وسایل مختلف گرفته شده باشد: چنانکه ماست را در مشک یا در کیسه کنند و چون آب ماست به تدریج کاسته شود آن را ماست چکیده خوانند. نَثیثَة. (منتهی الارب). || به معنی زبده و نخبه و برگزیدهٔ چیزی یا کاری، چنانکه گویند فلان کس چکیدهٔ علم یا ادب یا هنر است، و نیز چکیدهٔ مطالب و چکیدهٔ اخبار در مورد خبر و مطلب ملخص و منتخب بکار برند.[ چُ دَ / دِ ] (ن مف) به معنی مکیده باشد که از مکیدن است. (برهان). به معنی مکیده که چشیده و چوسیده نیز گویند. (از رشیدی). به معنی مکیده که چشیده و چوشیده و جوشیده و چشیده نیز گویند. (از انجمن آرا) (از آنندراج). مکیده. (ناظم الاطباء). و رجوع به چکیدن شود.
کلمات همقافیه با «چکیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر