معنی چوزه
6 بازدید
[ زَ / زِ ] (اِ) بچهٔ نوزاد ماکیان که بتازیش فرخ خوانند. (شرفنامهٔ منیری). بچهٔ ماکیان. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا). بچهٔ ماکیان و جز آن. (ناظم الاطباء). جوجه. (فرهنگ فارسی معین). بچهٔ مرغ. جوجه. چوژه. فرخ. فَرّوج قوب. (یادداشت مؤلف). ج، چوزگان : چون پند فرومایه سوی چوزه گراید شاهین ستنبه به تذروان کند آهنگ. جلاب بخاری. بگیرم آنگه و پرش یکان یکان بکنم چو پر چوزهٔ اندر ربوده گرسنه خاد. سوزنی. در پناه پهلوان کبک و تذرو آرد برون چوزگان دانه چین از بیضهٔ شاهین و باز. سوزنی. شعر من جز در مدیح او نباشد لاجرم فرش عز از قیروان تا قیروان می افکند دانی از مرغان کدامین بگسلاند نسل خویش آنکه چوزه از برون آشیان می افکند. عمادی شهریاری. جره بازت که شکاری فکنست جیره اش چوزهٔ هر بیوه زنست.جامی.[ زَ / زِ ] (اِ) غوزهٔ پنبه را گویند. (یادداشت مؤلف). کشکله؛ چوزهٔ پنبه بود که از او پنبه بیرون کنند. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). || رخنهای کمردوک را نیز گویند که در وقت پنبه رشتن ریسمان چرخ را در آن اندازند. (برهان) (آنندراج) (انجمن آرا) (ناظم الاطباء). شکاف کمردوک که ریسمان در آن افتد وقت رشتن. (فرهنگ نظام). به این معنی چوزه دوک نیز گویند. (انجمن آرا).[ زَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دودانگه بخش ضیاءآباد شهرستان قزوین. ۵۴۵ تن سکنه دارد. از چشمه و رودخانه محلی آبیاری میشود. محصولش غلات است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).
کلمات همقافیه با «چوزه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زه» برای سرودن شعر