معنی چوبینه
6 بازدید
[ نَ / نِ ] (ص نسبی) از چوب. منسوب به چوب. هر چیز که از چوب سازند. مجموع آلات که از چوب کنند. - چوبینه آلات؛ آنچه از چوب کنند، چون: میز و صندلی و غیره. (یادداشت مؤلف). || نوعی از ظروف که در مازندران از چوب های مخصوص سازند. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان). و بر در هر دکان طرائف بغداد و خزهای کوفه، و دیبای روم، و شرب و مصر و جواهر بحرین و آبنوس عمان و عاج هندوستان و تحفه های چین و پوستینهای خراسان و چوبینه های طبرستان و پشمینه ها و گلیمهای آذربایگان و گیلان و فرشهای ارمن از زیلو و قالی و هرچه بدان ماند. (از ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۵۳). - چوبینه تن؛ دارای اندام چوبی. لاغر و خشک اندام : که تا بر ما زمانه چوبزن بود فلک چوبک زن چوبینه تن بود.نظامی. || (اِ مرکب) روپاک سرخ. چوبین. چوبینک. || کاروانک. (برهان). مرغی آبی. مرغی دریائی با گردن بلند و پاهای دراز. (یادداشت مؤلف). چوینه. چوبینه. (زمخشری). کروان. (زمخشری) (منتهی الارب). طریق. نهار؛ بچهٔ چوبینه. (منتهی الارب). طریق؛ چوبینهٔ نر. کروان نر. (یادداشت مؤلف). || تازیانه. قمچی. شلاق. سوط. (یادداشت مؤلف). || زخمه. چوبکی است که خنیاگران بدان ساز نوازند. مضراب. (یادداشت مؤلف). رجوع به چوبین و چوبینک شود.[ نَ ] (اِخ) لقب بهرام سردار هرمز ساسانی است. او را چوبین و شوبین نیز گویند: چو چوب دولت ما شد برآور مه چوبینه چوبین شد به خاور.نظامی. رجوع به چوبین و شوبین شود.[ نَ ] (اِخ) دهی است از دهستان دینور بخش صحنهٔ شهرستان کرمانشاه. در ۳۶ هزارگزی شمال باختری صحنه و ۱۲ هزارگزی باختری راه شوسهٔ کرمانشاه به سقز واقع شده است. دشت و سردسیر است. ۲۸۰ تن سکنه دارد. از رودخانهٔ شاهپورآباد آبیاری میشود. از محصولاتش غلات، حبوبات و توتون است. قلمستان نیز دارد. مردمش بزراعت اشتغال دارند. اتومبیل به آنجا میتوان برد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۵).
کلمات همقافیه با «چوبینه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر