معنی چهارگانه
4 بازدید
[ چَ نَ / نِ ] (ص نسبی) اسب راهوار تیزگام باشد. (جهانگیری). قسمی دویدن که آن را چهارتک نیز گویند. اما در این معنی ظاهراً مصحف چهارگامه است. رجوع به چهارگامه شود. || مربع. (یادداشت مؤلف). || (اِ مرکب) چهارعنصر. عناصر چهارگانه : ز آمیزش این چهارگانه شد خوش نمک این چهارخانه.نظامی.[ چَ / چِ نَ / نِ ] (اِخ) یاران و هم پیمانان چهارگانه که بر بنی امیه قیام خواستندی کرد. حسین بن علی (ع) عبداللََّه بن عمر. عبدالرحمن بن ابوبکر و عبداللََّه بن زبیر. (یادداشت مؤلف): و معاویه از بهر این چهارگانه که بیعت نکرده اند به مدینه آمد. (مجمل التواریخ والقصص).[ چَ نِ ] (اِخ) ده کوچکی است از دهستان اصفاک بخش طبس شهرستان فردوس، در ۶۳هزارگزی جنوب خاوری طبس واقع است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «چهارگانه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نه» برای سرودن شعر