معنی چرخی
7 بازدید
[ چَ ] (ص نسبی، اِ) هر چیز که چرخ زننده باشد، مانند کبوتر چرخی و امثال آن. (برهان) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کبوتر چرخی که در هوا معلق زند. || جنسی از جامهٔ نازک ابریشمی. (برهان) (غیاث) (ناظم الاطباء). || نوعی از اطلس نفیس هم هست. (برهان). نوعی از اطلس سپید. (ناظم الاطباء). جنسی از اطلس. (فرهنگ نظام): ز سوز جگر آتشی برفروخت نهم اطلس سبز چرخی بسوخت. خواجه (از فرهنگ نظام). رسد بر اطلس چرخی ز مرتبت سر ما گهی که شاهد والا درآید از در ما. نظام قاری. || هر چیزی که آنرا استادان ریخته گر و مسگر چرخ کرده باشند. (برهان) (آنندراج). هر چیزی که آنرا چرخ کرده و هموار و صاف و صیقلی کرده باشند مانند ظروف مسین و برنجین و نقره گین. (ناظم الاطباء). چرخ شده. صیقلی شده. چرخکاری شده. || مدور. گرد. نیمدایره ای. هلالی. هر چیز مدور. (فرهنگ نظام). چادری که از زیر سوی بصورت نیمدایره بریده اند. چادر چرخی. چادر نماز چرخی. چادر که یک سوی آن مستدیر باشد. چادر که طرف زیرین آن قوسی است: یقهٔ چرخی. پول چرخی. مسکوک چرخی. قران چرخی. دوقرانی چرخی. || آنچه با چرخ ساخته شود. ماست یا شیری که کرهٔ آنرا با چرخ گرفته باشند: ماست چرخی. کرهٔ چرخی. شیر چرخی. هر چه با چرخ حاصل آید: دوغ چرخی. || صوفی که رقص چرخ کند. درویش چرخی که در حال وجد و حال بدور خویش میچرخد، درویشی که در رقص و سماع بگرد خویش میچرخد: اگر مرد خدا آن عام چرخی است بلاشک آسیا معروف کرخی است . || در تداول عوام، آنکه متاعی را بر روی چرخ بگرداند و برای فروش عرضه کند یا کسی که آب بوسیلهٔ چرخ و ارابه به خانه ها برد. صاحب چرخ. || آسمانی. فلکی. هر چیز منسوب به چرخ. (فرهنگ نظام). رجوع به چرخ شود. || نفطانداز. چنانکه ابن بطوطه نویسد: «و یخدم فی المرکب منها (بالصین) الف رجل منهم البحریة ستمائة و منهم اربعمائة من المقاتلة تکون فیهم الرماة و اصحاب الدرق و الجرخیة، و هم الذین یرمون بالنفط». (ابن بطوطة): پر انبوه صندوق پیل نبرد ز چرخی و از آتش انداز مرد.اسدی. رجوع به چرخ شود. || ادبخانه و مستراح را نیز گویند. (برهان) (آنندراج). مستراح و فرناک و ادبخانه. (ناظم الاطباء). مبال. متوضا. آبریز. خلا. || نوعی از آتشبازی. (ناظم الاطباء). || چرخ و فلک. چرخ فلک. || غرغره. (ناظم الاطباء). ماسوره. ماشوره. || ابزاری که بدان پنبه دانه را از پنبه جدا سازند. (ناظم الاطباء). || طبقی که بروی آن طعام حمل کنند. (ناظم الاطباء). || پنجرهٔ خانه که دارای شیشه های الوان باشد. (ناظم الاطباء).[ چَ ] (اِخ) نام یکی از شعرای قرن پنجم است که از شعرای دربار سامانیان بوده. آقای سعید نفیسی در کتاب «احوال و اشعار رودکی» نویسد: «... و نیز عدهٔ کثیر شعرای دیگر بوده اند که در فرهنگها و مخصوصاً کتبی که از قرن پنجم مانده است نامی از ایشان برده اند و از هرکدام یک یا چند بیت پراکنده مانده است و از قراین پیداست که از شعرای دربار سامانیان بوده اند، مانند ابوالعلاء ششتری و... و چرخی و کیا حسینی قزوینی و...» (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج ۱ ص ۴۵۷). و نیز آقای نفیسی در مجلد سوم کتاب احوال و اشعار رودکی نویسد: «...ولی چنین شاعری در کتابهای دیگر نام نبرده اند و ممکن است فرخی باشد». (از کتاب احوال و اشعار رودکی ج ۳ حاشیهٔ ص ۱۰۰۰).[ چَ ] (اِخ) شهرت شیخ یعقوب چرخی، که از دهی از مضافات غزنین بنام «چرخ» بوده است. رجوع به چرخ شود.
کلمات همقافیه با «چرخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر