معنی چربگوی
5 بازدید
[ چَ ] (نف مرکب) کسی باشد که بسخنان خوش دل مردم بجانب خود راغب سازد. (انجمن آرا) (آنندراج). چربگو. چرب زبان. چرب سخن. زبان آور و فصیح. آنکه سخن شیرین و دلنشین گوید. چرب گفتار: زبان و روان بایدت چربگوی خرد رهنمای و دل آزرمجوی.فردوسی. یکی مرد بینادل چربگوی ز لشکر گزین کرد باآبروی.فردوسی. زبان آوری چربگوی از مهان فرستاد نزدیک شاه جهان.فردوسی. همی رای زد با یکی چربگوی کسی کو سخن را دهد رنگ و بوی. فردوسی. کسی که ژاژ دراید بدرگهش نشود که چربگویان آنجا شوند کندزبان.فرخی. با آهستگی چربگوی باش که چرب سخنی دوم جادوئیست. (قابوسنامه). || کنایه از چاپلوس. || فریبنده. (انجمن آرا) (آنندراج). رجوع به چرب زبان و چرب سخن و چربگو شود.
کلمات همقافیه با «چربگوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر