معنی پی‌کردن

معنی پی‌کردن

5 بازدید
[ پَ / پِ کَ دَ ] (مص مرکب) پی کردن چیزی یا کسی یا فکری را تعقیب کردن آن. دنبال کردن آن. تعاقب کردن آن : وانچه زو درگذشته هم نگذاشت یا پی اش کرد، یا پی اش برداشت.نظامی. شد غلام ملک به می خوردن بشدند از پی اش به پی کردن.اوحدی. دزد گریخت و ما او را پی کردیم. اگر شما شعبهٔ ریاضی را پی کرده بودید حالا یکی از بزرگان علم ریاضی بودید. || مداومت کردن به. استمرار داشتن در. || عقر. (دهار). با شمشیر بیک ضربت پی ستوری یا جز آن را بریدن. با یک ضربت پی مردی یا حیوانی افکندن. بیک زخم پای او را جدا کردن از قلم. قلم کردن پای. بضربتی پی اسب و مانند آن را جدا کردن. بریدن عرقوب : دگر مَرکَبان را همه کرد پی بشمشیر ببرید بر سان نی.فردوسی. خیارگان صف پیل آن سپه بگرفت نفایگان را پی کرد و خسته کرد و نزار. فرخی. چو شهرو نامه بگشاد و فروخواند چو پی کرده خر اندر گل فروماند. فخرالدین اسعد (ویس و رامین). ایزد به بهشت وعده ما را می کرد اندر دو جهان حرام می را کی کرد مردی بعرب اشتر حمزه پی کرد پیغمبر ما حرام می بر وی کرد. (منسوب به خیام). هر چهارپای که یافتند بر در سرای مقتدر پی کردند. (مجمل التواریخ و القصص). از حسد فتح تو خصم تو پی کرد اسپ همچو جحی کز خدوک چرخهٔ مادر شکست. انوری. شاه راه شرع را بر آسمان علم جوی مرکب گفتار پی کن چنگ در کردار زن. سنائی. چو در پیلپایی قدح می کنم بیک پیلپا پیل را پی کنم.نظامی. وز بسی تن که تیغ پی میکرد زهره صفرا و زهره قی میکرد.نظامی. نهنگی که او پیل را پی کند از آهو بره عاجزی کی کند.نظامی. سپاهی که اندیشه را پی کند چو کوهه زند کوه ازو خوی کند.نظامی. اگر طالبی کاین زمین طی کنی نخست اسب باز آمدن پی کنی.سعدی. پی کردن بچهٔ ناقهٔ صالح، عقر آن. کسف؛ پی کردن شتر. (تاج المصادر بیهقی). الصق بعرقوب بعیره و ساقه؛ پی کرد شتر را. هلال؛ آنچه بدان خر را پی کنند. (منتهی الارب). || عاجز کردن و بی رفتار کردن. (غیاث). || راندن. بیرون کردن. دور کردن : ساغری چند چون ز می خوردند شرم را از میانه پی کردند.نظامی. - پی کردن امید؛ کنایه از ناامید شدن باشد. (برهان).
[ پَ / پِ کَ دَ ] (مص مرکب) عقر. (تاج المصادر بیهقی). قطع کردن وتر عرقوب ستور. بریدن عصب بالای پاشنه. پی زدن. پی بریدن: افحال؛ پی بکردن اشتر بشمشیر. (تاج المصادر بیهقی).

کلمات هم‌قافیه با «پی‌کردن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید