معنی پیچک
6 بازدید
[ چَ ] (اِ مصغر) پیچ کوچک. پیچ خرد. || (اِ مرکب) پیچ. داردوست. کتوس (در بعضی نقاط شمالی ایران). مهربانک. عشق پیچان. قسمی لبلاب . انواع گلها که بر درخت یا ستونی پیچیده و بالا روند. نوع گیاهها که بر درختان برروند و زینتی باشند. نامی که غالباً بگیاهان پیچنده دهند مانند عشقه و لبلاب و غیره. گیاهی که بر درخت پیچد و آن را خشک کند. ارغچ، ارغک، ارقژ، ازغچ، نویچ، نوپیچ، نوح، تربد. حبل المساکین. بقلهٔ بارده. شجرهٔ بارده. غساک، پنجه. بویچه. قسوس (قشوش). پرسیان. لوک. فژغند. کشت بر کشت. سابود. واجد. سن. (آنندراج): سرند؛ گیاه پیچک. (منتهی الارب). رجوع به داردوست و لبلاب شود. || درختی که در جنگلهای مازندران یافت شود و برای کاغذسازی مفید است. (جغرافیای طبیعی کیهان). در درهٔ شهرستانک این نام را به داغوش دهند. رجوع به داغوش شود. || سربند زنان. (برهان). مقنعهٔ زنان : و از طرفی بازیگاه دستمال و سماع خانهٔ دستار چنان گرم شد که مقنعه سرانداز و پیچک رقاص گشته. (نظام قاری ص ۱۵۵). کمخا چه حاجتست برو پیچک طلا معشوق خوبروی چه محتاج زیورست؟ نظام قاری (دیوان البسه ص ۵۰). رازی که در میان سر آغوش و پیچک است آن راز سربمهر بمعجر نوشته اند. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۳). اگر آنجا حسیبک و زیچک است اینجا سرآغوش و پیچک است. (دیوان البسهٔ نظام قاری ص ۹). || گروههٔ ریسمان و ابریشم. (برهان). گلوله. چیزی که ابریشم و ریسمان بر آن پیچند. (تحفةالسعادة). استوانه ای که به دور آن سیم یا نخ پیچیده شود. || انگشتری بی نگین که از شاخ و استخوان سازند. (برهان) (جهانگیری).
کلمات همقافیه با «پیچک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «چک» برای سرودن شعر