معنی پیوسته بودن
5 بازدید
[ پَ / پِ وَ تَ / تِ دَ ] (مص مرکب) دوم. دوام. همیشه بودن: لسم؛ پیوسته بودن به راهی. ملازمة، لزام؛ پیوسته بودن با چیزی یا با کسی و همیشگی کردن بر آن. لحلحة؛ پیوسته بودن بجائی. (منتهی الارب). || متصل بودن. دوسیده بودن. ملحق و ملصق بودن. بیفاصله بودن : و این دکه چهارسوست یک جانب در کوه پیوسته است، و سه جانب در صحراست. (فارسنامهٔ ابن البلخی چ اروپا ص ۱۲۶). و با گرمسیر زمین کرمان پیوسته است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۴۱).
کلمات همقافیه با «پیوسته بودن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر