معنی پیوست

معنی پیوست

5 بازدید
[ وَ ] (اِخ) دهی از دهستان کشور بخش پاپی شهرستان خرم آباد. واقع در ۴۵ هزارگزی جنوب باختری سپید دشت و ۱۵ هزارگزی باختر ایستگاه کشور. کوهستانی. معتدل. مالاریائی. دارای ۲۸۰ تن سکنه. آب آنجا از چشمه سار. محصول آنجا غلات و لبنیات. شغل اهالی آن زراعت و گله داری، راه آنجا مالروست. ساکنین از طایفهٔ پاپی هستند و در ساختمان سکونت دارند و برای تعلیف احشام به ییلاق و قشلاق میروند. (فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
[ پَ / پِ وَ ] (ن مف مرخم، ق) مخفف پیوسته. همیشه. دایم. دایماً: چون چاشت کند بخویشتن پیوست تو ساخته باش کار شامش را.ناصرخسرو. لیک رازی است در دلم پیوست روز و شب جان نهاده بر کف دست.سنائی. تو شاد بادی پیوست و دشمنت غمگین ترا نشاط رفیق و ورا ندیم ندم.سوزنی. برین بود و برین بوده ست پیوست.سوزنی. ای که خواهی توانگری پیوست تا ازآن ره رسی به مهتریی.رشید وطواط. از نسیم شمایلت پیوست در خوی خجلت است آهوی چین. ظهیرالدین فاریابی. خواجه اسعد چو می خورد پیوست طرفه شکلی شود چو گردد مست.خاقانی. بنیروی تو بر بدخواه پیوست علم را پای باد و تیغ را دست.خاقانی. سلطان پیوست آن [سر ابریق باباطاهر] در میان تعویذها داشتی و چون مصافی پیش آمدی در انگشت کردی. (راحةالصدور راوندی). ز سرگردانی تست اینکه پیوست به هر نا اهل و اهلی میزنم دست.نظامی. طبیب ارچند گیرد نبض پیوست ببیماری بدیگر کس دهد دست.نظامی. ازآن بد نقش او شوریده پیوست که نقش دیگری بر خویشتن بست.نظامی. ببزم شاهش آوردند پیوست بسان دستهٔ گل دست بر دست.نظامی. وزآن پس رسم شاهان شد که پیوست بود در بزمگه شان تیغ در دست.نظامی. از پی دشمنان شه پیوست میدوم جان و تیغ بر کف دست.نظامی. مرا شیرین بدان خوانند پیوست که بازیهای شیرین آرم از دست.نظامی. هر شکر پاره شمعی اندر دست شکر و شمع خوش بود پیوست.نظامی. بنیروی تو بر بدخواه پیوست علم را پای باد و تیغ را دست.نظامی. من زین دو علاقهٔ قوی دست در کش مکش اوفتاده پیوست.نظامی. آنجا که خرابیست پیوست هم رسم عمارتی دراو هست.نظامی. او را بر خویش خواند پیوست هر ساعت سود بر سرش دست.نظامی. بگذار این همه را گر بتکلف شنوی نکته ای بشنو و میدار بخاطر پیوست. شمس الدین کیشی. پیوست کسی خوش نبود در عالم جز ابروی یار من که پیوسته خوش است. (از انجمن آرا). || دائم. مدام : اگر معشوق آسان دست دادی کجا این لذت پیوست دادی. عطار (اسرارنامه). || مرکب، مقابل بسیط. (آنندراج). در این معنی برساختهٔ دساتیر است. رجوع بحاشیهٔ برهان قاطع چ معین شود. || با صلهٔ «باء» بمعنی متصل. (آنندراج): مملکت را ایمنی با عمر او پیوست بود ایمنی آمد بسر چون عمر او آمد بسر. معزی. - پیوست این نامه؛ بضمیمهٔ آن. || با کلماتی ترکیب شود چون: خداپیوست؛ ملحق بخدا. متصل بحق : پست منگر هان و هان این بست را بنگر آن فضل خداپیوست را.مولوی. || (فعل) فعل ماضی از مصدر پیوستن بمعنی ملحق شدن و چسپیدن. رجوع به شواهد پیوستن شود. || (مص مرخم، اِمص) مصدر مرخم از پیوستن یعنی الحاق و اتصال. (فرهنگ نظام): چندانکه شربت مرگ تجرع افتد... هر آینه بدو باید پیوست. (کلیله و دمنه).

کلمات هم‌قافیه با «پیوست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید