معنی پینکی
6 بازدید
[ نَ ] (اِ مرکب) حالتی که برای شخص خواب گرفته نشسته یا ایستاده دست دهد که سرش پیاپی فرود آید از خواب و سپس از خواب جهد و سر راست کند. غنودنی باشد سبک و آنرا بعربی سنه گویند. (برهان). چرت. ثَقْلة. ثَقَلة. مقدمهٔ خواب و این بیشتر تریاکیان را باشد. (آنندراج) وسن. وسنة. سنة. هوجل. چرت اول خواب. سبات. نعاس. حرکت سر و گردن خفتهٔ برپا یا نشسته بسوی زیر. گرانی در سر آنگاه که خواب غلبه کند. جوده. (منتهی الارب): ربط همچون پینکی و پوست با هم داشتیم خورد بر تریاک او تا خوردم از تریاک او. واله هروی. (پوست بمعنی کوکنار و افیون است و بر تریاک کسی خوردن همان است که امروز چرت کسی را پاره کردن گویند). افتاد همچو جوز مقشر بگاه چرت از آستین و پاچهٔ تنبان پینکی.(از آنندراج). هکر؛ گرفتن پینکی کسی را. خوفع؛ اندوهگین خاموش مانند پینکی زننده. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «پینکی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «کی» برای سرودن شعر