معنی پیشباز آمدن
5 بازدید
[ مَ دَ ] (مص مرکب) استقبال کردن. تصدی. پذیره شدن : حکم بن العاص برادر عثمان بن العاص روی بشیراز نهاد و شهرک پیشباز آمد، از توج، با سپاهی بسیار از عجم، همه با سلاح تمام. (ترجمهٔ طبری بلعمی). شبستان همه پیشباز آمدند بدیدار او بزمساز آمدند.فردوسی. به آذر گشسب آمدم با سپاه دوان پیشباز آمدم کینه خواه.فردوسی. همه سیستان پیشباز آمدند به رنج و بدرد و گداز آمدند.فردوسی. پیاده همه پیشباز آمدند بر پیلتن در نماز آمدند.فردوسی. ز جنگاوران لشکر سرفراز مر او را نیامد کسی پیشباز.فردوسی. به آیین همه پیشباز آمدند گشاده دل و بی نیاز آمدند.فردوسی. شاه کید با جملهٔ بزرگان پیشباز آمدند. (اسکندرنامه نسخهٔ نفیسی). اهل مدینه پیشباز آمدند و هر کسی میگفت بخانهٔ من فرود می آید. (قصص الانبیاء ۲۱۹). چون قوم خبر یافتند که یونس می آید پیشباز آمدند و شادیها کردند. (قصص الانبیا ص ۱۳۶). برخاست و در بوستان رفت و سه درخت بنشاند و بیرون آمد و او را بر تخت بنشاند. (قصص الانبیاء ص ۶۹). گفت چرا اهل مکه پیشباز نیامدند. (قصص الانبیاء ص ۱۸۷). من از بهر آن آمدم پیشباز که گرداندم از شهر خود این نیاز.نظامی. بسی پیشباز آمدش جانور هم از آدمی، هم ز جنس دگر.نظامی. چو شه دید در پیشباز آمدش عروسی چنان دلنواز آمدش.نظامی. چو زینگونه تدبیرساز آمدی دو اسبه ش غرض پیشباز آمدی.نظامی. جوانی به ره پیشباز آمدی کزو بوی انسی فرازآمدی.سعدی. بتاریکی از وی فرازآمدش ز راه دگر پیشبازآمدش.سعدی. کنونت بمهر آمدم پیشباز نمیدانیم از بداندیش باز.سعدی.
کلمات همقافیه با «پیشباز آمدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر