معنی پیر سالخورده
7 بازدید
[ رِ خوَرْ / خُرْ دَ / دِ ] (ترکیب وصفی، اِ مرکب) پیر سالخورد. پیر کهنسال. معمر. قنسر. قنسری. لبح. قلعم. کهکم: تلبیح؛ پیر سالخورده شدن. (منتهی الارب). || پیر دهقان، که شراب کهنهٔ انگوری باشد. (برهان).
کلمات همقافیه با «پیر سالخورده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر