معنی پیرهن

معنی واژه پیرهن

7 بازدید
[ رَ / پیرْ هَ ] (اِ) پیراهن. کرته. قمیص. جامه از پارچهٔ نازک که زیر دیگر جامه ها بتن پوشند: کبک پوشیده بتن پیرهن خزّ کبود کرده با قیر مسلسل دو بر پیرهنا.منوچهری. پیرهن در زیر تن پوشی و پوشد هر کسی پیرهن بر تن، تو تن پوشی همی بر پیرهن. منوچهری. چون تو چنین فتنهٔ پیراهنی سوده شود پیرهن ار زآهنست.ناصرخسرو. بفزای قامت خرد و فکرت مفزای طول پیرهن و پهنا.ناصرخسرو. مرا در پیرهن دیوی منافق بود و گردنکش ولیکن عقل یاری داد تا کردم مسلمانش. ناصرخسرو. وز چه ماندی تو بهر دو چشم نابینا کنون گر فرستادست سوی تو محمد پیرهن. ناصرخسرو. اینکه شد زرد و کهن پیرهن جانست پیرهن باشد جان را و خرد را تن. ناصرخسرو. دوش سرمست نگارین من آن طرفه پسر با یکی پیرهن زورقی طرفه بسر.سنائی. بی زحمت پیرهن همه سال از یوسف خویش باشمیمیم.خاقانی. گر مرا پرسی و چیزی بتو آواز دهد آن نه خاقانی باشد که بود پیرهنم.خاقانی. گر همه مملکت و مال جهان جمع کنیم لیک جز پیرهن گور ز دنیا نبریم.خاقانی. دیده ای آنکه چون کند باد بگرد پیرهن بادم و گرد بیخودی پیرهنم دریغ من. خاقانی. گر پیرهن بدر کنم از شخص ناتوان بینی که زیر جامه خیالست یا تنم.سعدی. بیا که گر بگریبان جان رسد دستم ز شوق پاره کنم تا به پیرهن چه رسد. سعدی. نجس ار پیرهن شبلی و معروف بپوشد همه دانند که از سگ نتوان شست پلیدی. سعدی. بر چهل مرد بود پیرهنی بلکه چل روح بود در بدنی.اوحدی. عاقبت تا جامه در برها شدی گه قبا گه پیرهن گاهی ازار. نظام قاری (دیوان البسه ص ۲۷). چند خواهی پیرهن از بهر تن تن رها کن تا نخواهی پیرهن.قاآنی. - از پیرهن کسی آمدن؛ از نزدیکان و اقربای وی بودن. یک اصل داشتن : ای شاه چه بود اینکه ترا پیش آمد دشمنت هم از پیرهن خویش آمد از محنتها محنت تو بیش آمد از ملک پدر بهر تو مندیش آمد. (علی مکی ترانه ساز. از تاریخ بیهقی ص ۷۵ چ فیاض). - ازرق پیرهن؛ کبودجامه. صوفی. صوفی دورغین و مرائی : یا مرو با یار ازرق پیرهن یا بکش بر خانمان انگشت نیل.سعدی. - از شادی در پیرهن یا در پوست نگنجیدن؛ سخت شاد شدن. انبساط بسیار یافتن. - پارساپیرهن؛ ظاهرالصلاح، آنکه باطن جز از ظاهر دارد، آنکه درون ناپاک با برون پاک پوشیده دارد؛ پارسای دورغین و مرائی : بنزدیک من شبرو راهزن به از فاسق پارساپیرهن.سعدی. - پیراهنِ خون آلود بر سر چوب کردن؛ دادخواهی کردن. (مجموعهٔ مترادفات ص ۳۳۹). - در پیرهن نگنجیدن؛ انبساط بسیار داشتن : پرده بردار و برهنه گو که من می نگنجم با صنم در پیرهن.مولوی. - در یک پیرهن بودن؛ سخت گستاخ و صمیمی بودن : راد با شاعر تواند بود در یک پیرهن زفت نگذارد به پیراهن که تا گوید سلام. سوزنی.
[ هُ ] (اِخ) پیرن. اولین فیلسوف از لاادریه یا مُرتابین بزرگ یونان در سدهٔ چهارم ق . م. معاصر اسکندر مقدونی. وی را پیروان بسیار بود و طریقهٔ ارتیاب میورزید یعنی منکر وصول آدمی بحق و حقیقت بود و میگفت ما را بیقین و جزم دسترس نیست چه همهٔ موجودات طبیعت دائماً در تغییر و پیوسته ملبس بلبس جدید است و انسان همیشه دچار خبط و خطا و تناقض نظری است و حس او نیز خطا میکند و عقل از اصلاح خطاهای حس عاجز است و هیچ قضیه و حکمی نیست که در مقابل قضیه و حکمی مخالف خود که در امکان و امتناع مساوی و همسنگ اوست نباشد از این رو جز دریافت ظواهری از امور برای ما میسر نیست، پژوهشهای ما مبتنی بر اساسی ثابت و محکم نمی باشد، و حکیم هیچ حکمی نتواند کردن، و کار او پیروی ظواهر است بی آنکه بر صحت آن حکم کند، و در اخلاقیات پیرهن سعی بوصول نوعی از سعادت منفی دارد، یعنی فرونشاندن اضطرابات درونی. نیز رجوع به پیرن شود.
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید