معنی پویه‌پوی

معنی پویه‌پوی

5 بازدید
[ یَ / یِ ] (نف مرکب، اِ مرکب، ق مرکب) پوی پوی. شتاب شتاب. یعنی پوینده بطور پویه که رفتار مخصوص باسب است، یا هاء آن بدل از الف باشد، پس در اصل پویاپوی باشد. (آنندراج): فکندی مرا در تک و پویه پوی بگرد جهان اندرون چاره جوی.فردوسی. وزآن پس بدان لشکر خویش روی نهاد و همی رفت در پویه پوی.فردوسی. بره گیو را دید پژمرده روی همی آمد آسیمه و پویه پوی.فردوسی. وز آنجا بزد اسپ و برگاشت روی بنزدیک گودرز شد پویه پوی.فردوسی. جز از رفتن آنجا ندیدند روی بناکام رفتند پس پویه پوی.فردوسی. همه سوی دستان نهادند روی ز زابل بایران شده پویه پوی.فردوسی. بدو گفت شاه از کجایی بگوی کجا رفت خواهی چنین پویه پوی.فردوسی. همه پیش من جنگجوی آمدند چنان چیره و پویه پوی آمدند.فردوسی. بنرمی بدو گفت کای جنگجوی چرا آمدی نزد من پویه پوی.فردوسی.

کلمات هم‌قافیه با «پویه‌پوی»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وی» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید