معنی پویه

معنی پویه

6 بازدید
[ یَ / یِ ] (اِمص) اسم از پوییدن. رفتاری متوسط نه آهسته و نه تند. (برهان). رفتن نه بشتاب و نه نرم. رواغ. (منتهی الارب). تاخت. بپویه رفتن. پوییدن : زواره چو بشنید آن پند اوی بپویه فکند اسپ و بنهاد روی.فردوسی. یکی شارسان دید و جای بزرگ براندند با پویه اسپان چو گرگ.فردوسی. تا کی دوم از پویهٔ او [تو] رسته برسته. بوطاهر (از حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). بگرمی چو برق و بنرمی چو ابر بپویه چو رنگ و به کینه چو ببر.لبیبی. تا کیست که بر پشتهٔ حرف متشابه آورد کند اسبش با پویه و جولان. ناصرخسرو. روز گذشته را و شب نارسیده را درهم زنی بپویهٔ اسبان بادپای.سوزنی. چو زین بر پشت گلگون بست شیرین بپویه دست برد از ماه و پروین.نظامی. درین منزل که پای از پویه فرسود رسیدن دیر می بینم شدن زود.نظامی. عقاب خویش را در پویه پر داد ز نعلش گاو و ماهی را خبر داد.نظامی. بحکم آنکه این شبرنگ شبدیز بگاه پویه بس تند است و بس تیز.نظامی. پایش از آن پویه درآمد ز دست مهر دل و مهرهٔ پشتش شکست.نظامی. در شب تاریک بدان اتفاق برق شده پویهٔ پای براق.نظامی. تیز به آن پایه ازو درگذشت رخش به آن پویه بگردش نگشت.نظامی. رقص میدان گشاد و دایره بست پر درآمد بپای و پویه بدست.نظامی. هر دو در پویه گشته بادخرام تا ز شب رفت یک دو پاس تمام.نظامی. رونده یکی تخت شاهنشهی نشینندش از پویه بی آگهی.نظامی. بپویه سوی کرهٔ نغز خویش برون آورد ره بهنجار پیش.نظامی. پایی که بسی پویهٔ بیفایده کرده ست دیریست که در دامن اندوه کشیده ست.عطار. دگر مرکب عقل را پویه نیست عنانش بگیرد تحیر که ایست.سعدی. پویه که این گرگ چو سگ میزند مرد چنانست که تگ میزند.امیرخسرو. غرش تندر ز عکس دود چه جوئی پویهٔ آهو ز نقش یوز که دیده. حاج سید نصراللََّه تقوی. - امثال: بَرّه بتک و پویه فربه نگردد. (جامع التمثیل). اراجیح؛ جنبش شتران در پویه. (منتهی الارب). ابل مراجیح؛ شترانی که در پویه دویدن بجنبند. جنب؛ پویه دویدن. انضاف؛ پویه دویدن ناقه و پویه دوانیدن. حَفد؛ رفتاری کم از پویه. دألان؛ پویهٔ گرگ. تضرع؛ قریب بپویه دویدن. (منتهی الارب). || هوا. هوس. آرزو. بویه . اشتیاق. شوق. تمنی. آرزومندی : ترا پویهٔ دخت لهراسب خاست دلت خواهش سام و کابل کجاست. فردوسی. مرا پویهٔ پور گم کرده خاست به دلسوزگی جان همی رفت خواست. فردوسی. کرا پویهٔ وصلت ملک خیزد یکی جنبشی بایدش آسمانی.دقیقی. چون مرا پویهٔ درگاه تو خیزد چه کنم رهی آموز رهی را و ازین غم برهان. فرخی. چو شاهنشه بشد رامین بیاسود همه دردی ز اندامش بپالود دگر ره زعفرانش ارغوان گشت کمانش باز شمشاد جوان گشت فتادش پویهٔ دیدار دلبر چو آتش در دل و چون تیر در پر. (ویس و رامین). دلاور نپذرفت ازو هر چه گفت که بد در دلش پویهٔ روی جفت.اسدی. بجوشید مغز سپهبد بمهر بخوناب مژگان بیاراست چهر کهن پویهٔ جفت نو باز کرد هم اندر زمان راه را ساز کرد.اسدی. ای در حرم جاه تو امنی که نیاید از پویهٔ او خواب خوش آهوی حرم را. انوری. رجوع به بویه و یوبه شود. || دونده. دوان چنانکه گویند اسپ را پویه کردم. (غیاث).
[ یَ ] (اِخ) دهی از بلوک کلاته دهستان مرکزی بخش میامی شهرستان شاهرود، واقع در ۳۳ هزارگزی شمال میامی و ۸ هزارگزی شمال راه آهن خراسان. جلگه، معتدل، دارای ۲۰۰تن سکنه، فارسی زبان. آب آن از قنات. محصول آنجا غلات و لبنیات، شغل اهالی زراعت و گله داری و راه مالرو است و مزارع تقی آباد و کزوان جزء این ده است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۳).

کلمات هم‌قافیه با «پویه»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یه» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید