معنی پوشیده
5 بازدید
[ دَ / دِ ] (ن مف) بتن کرده. ملبس شده. مغطی. ملبس. بالباس. مقابل برهنه : و اندر این شهر [حران، مستقر ملوک سودان ] مردان و زنان پوشیده اند و کودک تا ریش برآرد برهنه باشد. (حدود العالم). زمین گاه پوشیده زو گه برهنه شجر زو گهی مفلس و گه توانگر. ناصرخسرو. پوشیده کسی بینی فردای قیامت کامروز برهنه است و برو عاریتی نیست. سعدی. شکوفه گاه شکفته است و گاه خوشیده درخت گاه برهنه است و گاه پوشیده. (گلستان). عزیزان پوشیده از چشم خلق نه زنارداران پوشیده دلق.سعدی. محن؛ پوشیده و کهنه ساختن جامه را. (منتهی الارب). || مستور. مکسوف. محجوب. مطرفسة. مطنفسة. گرفته. مستغمده: السماء مطنفسة مطرفسة؛ ای مستغمدة فی السحاب؛ پوشیدهٔ از ابر. (منتهی الارب). || مستوره؛ روی پوشیده : مرا شاد دل شد ز پیوند اوی بویژه ز پوشیده فرزند اوی.فردوسی. به پیران قفچاق پوشیده گفت که زن روی پوشیده به در نهفت. نظامی. متدهّم؛ پوشیده و فرا گرفته شده. (منتهی الارب). || چیزی بر چیزی فروافکنده. پنهان. در چیزی نهفته. مدفون : اجل چون دام کرده گیر پوشیده بخاک اندر صیاد از دور نک دانه برهنه کرده لوسانه. کسائی. ز زر کاخ و گنجش تهی کرد پاک برآورد پوشیده ها از مغاک. اسدی (گرشاسبنامه). دفن؛ پوشیده و پنهان کردن در خاک. دسع؛ پوشیده شدن رگ در گوشت. ادفان؛ پوشیده و پنهان کردن کسی را.اجتنان؛ پوشیده شدن. استجنان؛ پوشیده گردیدن. تلجف؛ پوشیده و ناپدید شدن چاه. (منتهی الارب). || مخفی. مختفی. مخبوّ. نهفته. نهان. پنهان. خفیه. عارج. مقابل آشکارا. ناپیدا. نامحسوس. ناپایدار. نامعلوم. نامشهود. لایری. غیر مرئی. بنهفته. خفی. خفا. خافی. خافیة. همس. غیب. سرّ. خفوة. (منتهی الارب): سری را کجا مغز جوشیده نیست برو بر چنان کار پوشیده نیست.فردوسی. برآورد پوشیده راز از نهفت همه پیش سالار ترکان بگفت.فردوسی. که خراد برزین بر شهریار سخنهای پوشیده کرد آشکار.فردوسی. نه نیکوست نزد یکی سرفراز که پوشیده دارید زینگونه راز.فردوسی. کسی را که پوشیده دارد نیاز که از بد همی دیر یابد جواز.فردوسی. عنوان پوشیده کرد و پیش خود بنهاد. (تاریخ بیهقی ص ۳۶۹). حال حسنک بر تو پوشیده نیست ... (تاریخ بیهقی). خردمندان اگر اندیشه را بر این کار پوشیده بگمارند ... ایشان را مقرر گردد که آفریدگار ... عالم اسرار است. (تاریخ بیهقی). بر خان پوشیده نیست که حال پدر ما امیر ماضی بر چه جمله بود. (تاریخ بیهقی ص ۳۷۹). پوشیده از ریحان خادم فرود سرای خلوتها میکرد. (تاریخ بیهقی ص ۵۴۷). گفت یا بونصر رفته است و نهان رفته است، بر ما پوشیده کرده اند. (تاریخ بیهقی ص ۳۲۳). اکنون دست در چنین حیلت ها بزدند و این مقدار پوشیده گشت بر ایشان که چون قاید مرد، مرا فرونتواند گرفت. (تاریخ بیهقی ص ۳۳۷). چنانکه پدر وی بر وی جاسوسان داشت پوشیده، وی نیز بر پدر داشت. (تاریخ بیهقی). از احوال این فرزند چیزی بر وی پوشیده نماندی. (تاریخ بیهقی). من که بونصرم امانت نگاهداشتم و برفتم و با امیر بگفتم و درخواستم که باید پوشیده بماند و نماند. (تاریخ بیهقی). پوشیده نماند آن زمان کاری کآنرا تو کنون همی بپوشانی.ناصرخسرو. بل روز و شب بقولی پوشیده پندی همی دهند بهر حینم. ناصرخسرو. چرا واقف شدند اینها برین اسرار ای غافل نگشتستی تو واقف بر چنین پوشیده فرمانها. ناصرخسرو. بود پیدا بر اهل علم اسرار ولی پوشیده گشت از چشم اغیار. ناصرخسرو. جملهٔ کشتیها ... بدیدندی و هیچ پوشیده نماندی. (مجمل التواریخ والقصص). نیست پوشیده زو قلیل و کثیر نز نقیر ایچ چیز و نز قطمیر. سنائی (حدیقه ص ۶۱۰). جائی که گناه امتت بزرگ بود پوشیده نماند. (کلیله و دمنه). چه اگر این معنی بر وی پوشیده بماند انتفاع او از آن صورت نبندد. (کلیله و دمنه). شیر خواست که بر دمنه حال هراس خویش پوشیده گرداند. (کلیله و دمنه). به هر کس نامه ای پوشیده بنوشت بر ایشان کرد نقش خوب را زشت.نظامی. نباشد بر ملک پوشیده رازم که من جز با دعا با کس نسازم.نظامی. و در اکثر بلاد اسلام از مغرب و مشرق قومی پدید آمدند بعضی پوشیده و بعضی آشکارا. (جهانگشای جوینی). تنی چند از بندگان سلطان محمود گفتند حسن میمندی را که سلطان امروز در فلان مصلحت ترا چه گفت. گفت بر شما هم پوشیده نباشد. (گلستان). ملک در دل آن راز پوشیده داشت که قول حکیمان نیوشیده داشت.(بوستان). بر علم او هیچ پوشیده نیست که پیدا و پنهان بنزدش یکیست.(بوستان). عرض کرد پادشاها تو خود دانی بر تو پوشیده نماند میگوید که گناهکار دارم. (قصص العلماء ص ۲۴۵). نقش حیران را خبر از حالت نقاش نیست معنی پوشیده را از صورت دیبا مپرس. صائب (از آنندراج). امر مدهمس و منهمس و مدعمس و مدحمس؛ کار پوشیده. تفاتح؛ بهم سخن پوشیده گفتن. هتملة؛ سخن پوشیده گفتن. اخفاء؛ پوشیده و نهان کردن چیزی را. دمس علی الخیر؛ پوشیده داشت آنرا. دسیس؛ پوشیده داشتن مکر و حیله را. تدلس؛ پوشیده داشتن. (منتهی الارب). || مخفیانه. بطور خفاء. در خفا. نهانی. پنهانی. به نهانی :
کلمات همقافیه با «پوشیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر