معنی پوستبازکرده
5 بازدید
[ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) پوست برآورده. پوست کنده، که پوست وی برکنده باشند. که پوست وی برآورده باشند. مجرود. نجو. نجا. کشاط. مقشو. (منتهی الارب). || رُک. پوست کنده. فاش. صریح. بی پرده. واضح. بی رودربایستی. آشکار. روشن : و پوست بازکرده از آن گفتم که تا وی را در باب من سخن گفته نیاید. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۸). زنهار تا این تدبیر خطا را بزودی دریابد و پوست بازکرده بنویسد. (تاریخ بیهقی). و اگر عیاذاً باللََّه شغبی و تشویشی کنید ... این شش هزار سوار و حاشیت بیکساعت دمار از شما برآرند و تنی چند نیز اگر به علی تکین پیوندند شما را پیش وی قدری نماند و این پوست بازکرده از آن گفتم تا خوابی دیده نیاید. (تاریخ بیهقی ص ۳۵۹). در این خلوت پوست بازکرده بازنمودند و گفتند یک سوارگان کاهلی می کنند که رنجها کشیده اند و نومیدانند گرسنه. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۳۹).
کلمات همقافیه با «پوستبازکرده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر